پایگاه پاییزی «در‌ آستانه»
پایگاه پاییزی «در‌ آستانه»

قرار است از رویاهایمان دور نیفتیم. پایگاه تابستانی در آستانه از بهترین تجربه‌های ما در مدرسه‌ی چشمه بود. به پیشنهاد خود نوجوان و با همراهی بهترین اساتیدی که می‌توانستیم با بچه‌ها همراه کنیم، برنامه‌ی کمپ پاییزی را چیدیم. پنجشنبه‌ها کنار نوجوانان عزیز‌ خواهیم بود تا کنار هم فکر کنیم، بخوانیم، بنویسیم و بسازیم.
 

مدرسه‌ی چشمه فضایی است برای رشد دادن روایت. روایت در همه‌ی اشکال آن. داستان و ناداستان‌نویسی، یادگیری از نوشته‌های دیگران، بازنمایی ادبیات در زبان‌ها و هنرهای دیگر، تامل نظری در شاخه‌های متفاوت ادبی، چاپ و نشر کتاب تا گویندگی کتاب صوتی. ما به ادبیات و هرچیزی که به کتاب مربوط باشد متعهدیم.
ما در مدرسه‌ی چشمه از بهترین استادان در داخل یا خارج ایران می‌آموزیم و بسیار می‌نویسیم. ما نوشتن را صرفاً یک مهارت نمی‌دانیم، آن را نتیجه‌ی پیوند اندیشه، صدای شخصی، زبان ادبی و تجربه‌ی زیسته می‌بینیم. اینجا راوی می‌آموزد چطور جهان را دقیق‌تر ببیند، عمیق‌تر بخواند و چطور روایت کند و برای این کار برنامه‌های متنوعی در اختیار اوست. از کلاس‌های نظری تا کارگاه‌های عملی. برای کسانی که تازه شروع کرده‌اند تا نویسنده‌های حرفه‌ای. از دوره‌های سالانه و دوسالانه تا کلاس‌های یک روزه.
هدف مدرسه‌ی چشمه پرورش صداهای تازه و ماندگار در ادبیات است. کلمه‌های تازه برای نوشتن، جان‌های تازه‌نفس برای نقد و نشر و ترویج کتاب، صداهای تازه برای بسترهای نو در ادبیات و روش‌های نو برای پیوند ادبیات با هنرهای دیگر. اینجا آموزش کنشی است خلاقانه، اندیشمندانه و بلندپروازانه. ما برای رویاهایمان مرزی نمی‌شناسیم.

گربه بخرید، تا دیروقت بیدار بمانید، الکل ننوشید: توصیه‌های 10 نویسنده‌ی بزرگ درباره‌ی نویسندگی
گربه بخرید، تا دیروقت بیدار بمانید، الکل ننوشید: توصیه‌های 10 نویسنده‌ی بزرگ درباره‌ی نویسندگی
طی یک سال گذشته، من و هلن گوردون مشغول گردآوری کتابی با عنوان نویسنده بودن (Being a Writer) بوده‌ایم که مجموعه‌ای است از تأملات، توصیه‌ها و مقاله‌های نویسندگان محبوبمان درباره‌ی حرفه‌ی نویسندگی. از روزگار ساموئل جانسون و خیابان گراپ، تا عصر سیلیکون رانداباوت و لوری مور. هنگام تحقیق برای این کتاب، خیلی زود روشن شد که برای نوشتن خلاقانه هیچ روش درست و واحدی وجود ندارد. و این فکری رهایی‌بخش است. در برابر هر رمان‌نویسی که برای نوشتن به اتاق کاری ساکت و خلوت نیاز دارد (جاناتان فرنزن)، نویسنده‌ی دیگری هست که در کافه‌ی محلی بهتر می‌نویسد (ریوکا گالچن)، یا کسی که باید میان کارهای خانه و رسیدگی به فرزندانش، به‌سختی ساعتی برای نوشتن پیدا کند (آلیس مونرو در جوانی) بااین‌حال، در کنار این همه تفاوت در روش کار، مشخص شد که بعضی ایده‌ها و توصیه‌ها میان بسیاری از نویسندگان مشترک‌اند. چارلز دیکنز در نامه‌ای به خانم بروکفیلد در سال 1866 می‌نویسد: «شما مدام روایتتان را شتاب‌زده پیش می‌برید... ماجرا را با لحنی پرشتاب و نفس‌بریده، از زبان خودتان تعریف می‌کنید. درحالی‌که باید بگذارید آدم‌ها [شخصیت‌ها] خودشان آن را روایت کنند و به آن جان ببخشند.» خلاصه‌ی حرف او در سه کلمه جا می‌گیرد: نشان بده، نه اینکه تعریف کنی. سه کلمه‌ای که برای هرکسی که در کلاس نویسندگی خلاق شرکت کرده باشد، آشنا است. 1. هیلاری منتل: کمی غرور می‌تواند بسیار مفید باشد «مفیدترین ویژگی‌ای که یک نویسنده می‌تواند در خود پرورش دهد، اعتمادبه‌نفس است. حتی غرور، البته اگر بتواند از پسش بربیاید. شما می‌نویسید تا خودتان را به جهان تحمیل کنید و باید به توانایی خودتان باور داشته باشید، حتی وقتی جهان هیچ نشانه‌ای از موافقت با شما بروز نمی‌دهد.» 2. لئو تولستوی و اچ. پی. لاوکرفت: ساعاتی را انتخاب کنید که برای شما مناسب‌اند تولستوی معتقد بود باید نوشتن را از ابتدای صبح شروع کرد: «من همیشه صبح‌ها می‌نویسم. اخیراً خوشحال شدم وقتی شنیدم روسو هم پس از بیدار شدن، صبح‌ها به پیاده‌روی کوتاهی می‌رفت و بعد می‌نشست و کار می‌کرد. ذهن آدم صبح‌ها تازه است. بهترین افکار اغلب پس از بیدار شدن، صبح‌ها، وقتی هنوز در رختخواب هستیم یا هنگام پیاده‌روی به سراغمان می‌آیند.» اما اگر مثل اچ. پی. لاوکرفت شب‌ها را ترجیح می‌دهید، شاید بهتر باشد تا دیروقت بیدار بمانید: «شب‌ها، وقتی جهان عینی به غار خود بازمی‌خزد و رویاپردازان را با دنیای خودشان تنها می‌گذارد، الهام‌ها و توانایی‌هایی پدیدار می‌شوند که در هیچ ساعت دیگری، با آن همه سکوت و جادوی شب، دست‌یافتنی نیستند. هیچ‌کس نمی‌داند نویسنده است یا نه، مگر اینکه نوشتن در شب را امتحان کرده باشد.» 3. ویلیام فاکنر: برای نوشتن، بخوانید «بخوانید، بخوانید، بخوانید. همه‌چیز بخوانید: آثار عامه‌پسند، شاهکارهای کلاسیک، آثار خوب و بد. ببینید نویسندگان چگونه کار می‌کنند. درست مثل نجاری که شاگردی می‌کند و از استادش می‌آموزد. بخوانید! آنچه را لازم است، جذب خواهید کرد. بعد بنویسید. اگر کارتان خوب باشد، خودتان متوجه خواهید شد. اگر خوب نبود، آن را از پنجره بیرون بیندازید.» 4. کاترین منسفیلد: هر چیزی نوشتن بهتر از هیچ‌چیز ننوشتن است «وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، تصورم این است که همیشه در حال نوشتن بوده‌ام. البته چیزهایی که می‌نوشتم مزخرف بودند. اما نوشتنِ مزخرفات یا هر چیز دیگری، هر چیزی، بسیار بهتر از ننوشتن است.» 5. ارنست همینگوی: وقتی کار خوب پیش می‌رود، دست نگه دارید «همیشه وقتی کارتان خوب پیش می‌رود، نوشتن را متوقف کنید و تا روز بعد که دوباره شروع می‌کنید، نگرانش نباشید. به این ترتیب، ضمیر ناخودآگاهتان تمام مدت روی آن کار خواهد کرد. اما اگر آگاهانه به آن فکر کنید یا نگرانش باشید، آن را از بین خواهید برد و پیش از آنکه دوباره شروع به نوشتن کنید، ذهنتان خسته خواهد شد.» 6. جان اشتاین‌بک: هر روز فقط یک صفحه بنویسید «این فکر را کنار بگذارید که قرار است روزی کارتان تمام شود. شمارش آن چهارصد صفحه را از ذهنتان بیرون کنید و هر روز فقط یک صفحه بنویسید. این کار کمک‌تان می‌کند.» 7. میراندا جولای: نگران پیش‌نویس‌های بد نباشید «وقتی داشتم رمانم را می‌نوشتم، خیلی کم‌تجربه‌تر بودم. احساس می‌کردم نویسنده‌ی بدتری شده‌ام... هر روز از دفترم به خانه برمی‌گشتم و می‌گفتم: “خب، هنوز هم داستان را خیلی دوست دارم. فقط کاش بهتر نوشته شده بود.” آن موقع نمی‌دانستم که دارم پیش‌نویس اول را می‌نویسم. و نوشتن همین پیش‌نویس اول، سخت‌ترین بخش کار بود. بعد از آن، همه‌چیز نسبتاً آسان شد. انگار مقداری خمیر بازی در اختیارم بود که می‌توانستم با آن کار کنم، بارها و بارها بازنویسی کنم، چیزها را به‌کلی تغییر بدهم، شخصیت‌هایی را وارد داستان کنم یا از آن بیرون ببرم، معماها را حل کنم و از خودم بپرسم: چرا این بخش اینجاست؟ آیا باید حذفش کنم؟ و بعد بفهمم نه، اتفاقاً همین بخش اینجاست، چون کلید ماجراست. من عاشق این کارِ کارآگاهی‌ام. اینکه ایمانم به داستان را حفظ کنم تا همه‌ی پرسش‌ها یکی‌یکی پاسخ داده شوند.» 8. اف. اسکات فیتزجرالد: هنگام نوشتن الکل ننوشید «هرچه می‌گذرد، برایم روشن‌تر می‌شود که سامان‌دهی بسیار دقیق یک کتاب بلند، یا داشتن بهترین قدرت تشخیص و قضاوت هنگام بازبینی، با نوشیدن الکل سازگار نیست. می‌توان داستان کوتاهی را با کمک بطری نوشت، اما برای نوشتن یک رمان، به سرعت ذهنی‌ای نیاز دارید که به شما امکان دهد تمام ساختار اثر را یک‌جا در ذهن نگه دارید و بی‌رحمانه از بخش‌های فرعی و حاشیه‌ای صرف‌نظر کنید... حاضرم هر کاری بکنم تا ای‌کاش بخش سوم رمان لطیف است شب را کاملاً تحت تأثیر محرک‌ها ننوشته بودم.» 9. زیدی اسمیت: از اینترنت فاصله بگیرید «با رایانه‌ای کار کنید که به اینترنت وصل نیست.» 10. موریل اسپارک: یک گربه بخرید «اگر می‌خواهید عمیقاً روی مسئله‌ای تمرکز کنید، به‌ویژه اگر مشغول نوشتن متنی یا انجام کارهای کاغذی هستید، بهتر است گربه‌ای داشته باشید. وقتی با گربه‌تان در اتاقی که در آن کار می‌کنید تنها هستید، گربه بی‌تردید روی میزتان می‌آید و زیر چراغ مطالعه جا خوش می‌کند. نور چراغ... رضایت زیادی به گربه می‌دهد. گربه همان‌جا آرام می‌گیرد و به آرامشی می‌رسد که فهمش از توانایی درک ما فراتر است. این آرامش به‌تدریج به شما هم منتقل می‌شود. شما که پشت میز نشسته‌اید، کم‌کم از هیجان‌ها و آشفتگی‌هایی که مانع تمرکزتان بودند فاصله می‌گیرید و ذهن، خویشتن‌داری ازدست‌رفته‌اش را بازمی‌یابد. لازم نیست تمام مدت گربه را تماشا کنید. صرف حضورش کافی است. تأثیر گربه بر تمرکز شما شگفت‌انگیز است و بسیار مرموز.» البته این توصیه نه از زبان خود موریل اسپارک، بلکه از زبان شخصیت خانم هاوکینز در رمان دوردست از کنزینگتون (A Far Cry from Kensington) نقل شده است.      
از الگوریتم تا آگاهی
مسئولیتِ هستی‌شناختی و اخلاقیِ مترجم در عصر AI  و فرم جدید اندیشیدن
از الگوریتم تا آگاهی
برای ذهن انسان هیچ‌چیز به اندازۀ یک تغییر بزرگ و ناگهانی دردناک نیست. مری شلی، فرانکشتاین (1818) امروز با انفجار ترجمه‌های صحیح و خوانایی مواجه‌ایم که پیداست خروجی مدل‌های زبانی هوش مصنوعی (Artificial Intelligence) هستند. ازاین‌رو، ممکن است تصور کنیم شغل مترجمی به معنای قدیم (منظور از «قدیم» تا پیش از سال 2020 است)، از میان رفته است، و آنچه تا امروز از این حرفه باقی مانده، نه خلق مستقل متن و معنا، که نوعی مهارت نظارتی و ویراستاریِ خروجی ماشین است. این تحول نوعی جابجاییِ پارادایم یا تغییر الگوی مسلط است؛ در پارادایمِ انسان‌محورِ قدیم، مترجم «خالق» یا «تولیدکنندۀ اصلی» متن و معنا در زبان مقصد بود. اما در پارادایم جدید که پارادایم تعاملیِ انسان و ماشین است، نقش مترجم به «راهبر، ناظر، ارزیاب و معنابخش» تحول یافته و ترجمه هنر داوری در عصر وفور الگوریتمی است. این تغییر پارادایم موجب می‌شود فرم اندیشیدن در ترجمه نیز تغییر کند. اما آیا برای انسانی که در حرفۀ مترجمی مشغول به کار است و از این پدیدۀ پیشرفتۀ روبه‌توسعه بهره می‌برد همچنان عنوان «مترجم» عنوانی درخور است؟ اکنون مسئولیت اخلاقی و هستی‌شناختیِ انسان مترجم در قبال متن، خوانندگان و جهانِ پیرامونش چیست؟ و آیا می‌توان این فناوری پیشرفتۀ روبه‌توسعه را فراهم‌کنندۀ امکان «فرم جدیدِ اندیشیدن» در ترجمه دانست؟ در این جستار در سه بخش به تأملاتی دربارۀ این پرسش‌ها می‌پردازم: نفوذ AI در ترجمه و صنعت نشر کتاب، مسئولیتِ هستی‌شناختی و اخلاقیِ مترجم در عصر AI، و ترجمه و فرم جدید اندیشیدن. نفوذ AI در ترجمه و صنعت نشر کتاب  در صنعت نشر در حال حاضر نقش AI فقط به ترجمه محدود نمی‌شود، بلکه تمام زنجیرۀ تألیف، ویرایش، تولید، و توزیع را دربرگرفته است. در حوزۀ ترجمه ابتدا به‌منظور ارزیابی کارایی مدل‌های زبانی هوشمند تا امروز (آگوست 2026)، یک پاراگراف را به‌عنوان نمونۀ ترجمۀ انسانی با خروجیِ دو مدل زبانی بزرگ مقایسه و تحلیل می‌کنم و سپس شرحی از نفوذ گستردۀ AI در سرتاسر صنعت نشر می‌آورم. این پاراگراف از مقدمۀ کتاب تجربۀ مدرنیته اثر مارشال برمن است که در ایران به سال 1379 خورشیدی با ترجمه مراد فرهادپور به زبان فارسی منتشر شد: Thus the dialectical motion of modernity turns ironically against its prime movers, the bourgeoisie. But it may not stop turning there: after all, all modern movements are caught up in this. ambience-including Marx's own. Suppose, as Marx supposes, that bourgeois forms decompose, and that a communist movement surges into power: what is to keep this new social form from sharing its predecessor's fate and melting down in the modern air? Marx understood this question and suggested some answers, which we will explore later on. But one of the distinctive virtues of modernism is that it leaves its questions echoing in the air long after the questioners themselves, and their answers, have left the scene. ترجمۀ مراد فرهادپور: بدین ترتیب حرکت دیالکتیکی مدرنیته به صورتی طنزآمیز تغییر جهت می‌دهد و علیه محرکان اصلی خود، بورژوازی، به جریان می‌افتد. اما چرخش این حرکت نمی‌تواند در اینجا متوقف شود. هرچه باشد، همه جنبش‌های مدرن -از جمله جنبش خود مارکس- درگیر و محصور در چنین محیطی هستند. اگر، همراه با مارکس، فرض کنیم که صور بورژوایی مضمحل خواهند شد و جنبشی کمونیستی بر سریر قدرت خواهد نشست: چه چیز ضامن آن است که این شکل اجتماعی جدید به سرنوشت سلف خود دچار نشود و در جوّ مدرن دود نگردد و به هوا نرود؟ مارکس به این پرسش وقوف داشت و برای حل آن پاسخهایی ارائه کرد که در بخشهای بعدی به آنها خواهیم پرداخت. اما یکی از محاسن خاص مدرنیسم آن است که پژواک پرسش‌هایش، مدتها پس از آنکه خود پرسشگران و پاسخهای ایشان صحنه را ترک کرده‌اند، در فضا باقی می‌ماند. ترجمۀ AI، مدل زبانی  Gemini 3.5 Flash Lite، بدون ویرایش انسان: بدین‌سان، حرکت دیالکتیکی مدرنیته با طعنه‌ای تلخ علیه محرکان اصلی خود، یعنی بورژوازی، برمی‌گردد. اما ممکن است چرخش آن در همین‌جا متوقف نشود: از این گذشته، همه جنبش‌های مدرن -از جمله خودِ آرای مارکس- در این جوّ و فضا گرفتارند. فرض کنیم، همان‌طور که مارکس فرض می‌کند، اشکال بورژوایی فرو بپاشند و یک جنبش کمونیستی به قدرت برسد: چه چیزی مانع از آن می‌شود که این شکل اجتماعی جدید نیز به سرنوشت پیشین خود دچار شود و در هوای مدرن ذوب گردد؟ مارکس این پرسش را درک کرد و پاسخ‌هایی پیشنهاد داد که بعداً به آن‌ها خواهیم پرداخت. اما یکی از ویژگی‌های برجسته مدرنیسم این است که پرسش‌های خود را مدت‌ها پس از آنکه پرسش‌گران و پاسخ‌هایشان صحنه را ترک کرده‌اند، همچنان در هوا طنین‌انداز باقی می‌گذارد. ترجمۀ AI، مدل زبانی Claude Opus 4.8، بدون ویرایش انسان: بنابراین، حرکت دیالکتیکی modernité به طریقی تحقیرآمیز علیه نیروهای اصلی خود، یعنی بورژوازی، برمی‌گردد. اما ممکن است که در آنجا متوقف نشود: در واقع، تمام جنبش‌های مدرن در این فضای مشترک گرفتار هستند‌ـ از جمله خود مارکس. فرض کنید، همان‌طور که مارکس فرض می‌کند، اشکال بورژوایی فروپاشی یابند و یک جنبش کمونیستی به قدرت برسد: چه چیزی می‌تواند این شکل اجتماعی جدید را از سرنوشت پیشینیان خود نجات دهد و از آن‌که در هوای مدرنیته ذوب شود جلوگیری کند؟ مارکس این پرسش را درک کرد و پاسخ‌هایی پیشنهاد داد که بعداً به آن‌ها خواهیم پرداخت. اما یکی از فضایل مشخص مدرنیسم این است که سؤالات خود را مدت‌ها پس از رفتن خود سؤال‌کنندگان و پاسخ‌های آن‌ها از صحنه، در هوا طنین‌انداز می‌گذارد. با بررسی‌ دو ترجمۀ مدل‌های زبانی درمی‌یابیم که خروجیِ هر دو از صحت لازم برخوردار است؛ به‌طوری‌که با اعمال اصلاحاتی اندک، کیفیت ترجمه به سطح ترجمۀ انسانی نزدیک می‌شود و حتی می‌توان با ویرایش بیشتر، متنی به‌مراتب روان‌تر و دقیق‌تر از نمونۀ انسانیِ آن پدید آورد. AI متن اولیه را می‌سازد و انسانِ مترجم جهت، لحن، دقت فرهنگی، ظرافت‌های انسانی و انسجام نهایی آن را هدایت می‌کند. امروز مترجم در ترجمه با AI می‌تواند از مدل‌های زبانی بزرگ (Large Language Model) کمک بگیرد، نه چت‌بات‌ها که پاسخ‌دهندگان ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شده هستند. مدل‌های‌ زبانیِ AI سیستمی است که با الهام از ساختار مغز انسان بر مبنای شبکه‌های عصبی عمیق و پردازش حجم عظیمی از داده‌های متنی طراحی شده است. کارکرد اصلی مدل زبانی پیش‌بینی آماری کلمات و مفاهیم در یک ساختار زبانی است که به آن امکان می‌دهد زبان طبیعی را بفهمد، استدلال کند، متن تولید کند، ترجمه کند، الگوهای فکری را تحلیل کند و در حوزه‌های گوناگون به حل مسئله بپردازد.  انتقادهای متعددی که تاکنون متوجه مدل‌های زبانی بزرگ بوده، شرکت‌های توسعه‌دهندۀ این فناوری را واداشته است تا به‌طور مستمر در جهت رفع نواقص و بهبود عملکرد آن‌ها گام بردارند. به دو نمونه از این نقدها اشاره می‌کنم: نقد اول این است که مدل‌های زبانی AI بیش از حد به داده‌های وب و متون سطحی و کم‌ارزش موجود در فضای اینترنت اتکا می‌کنند و دچار رکود و افت کیفیت می‌شوند، پیشتازان صنعت AI، برای جبران این کاستی و تغذیۀ مدل‌های زبانی خود، اقدام به خرید عمدۀ میلیون‌ها عنوان کتاب کاغذیِ منتشرشده پیش از سال 2020 نموده‌اند؛ کتاب‌هایی که پس از اسکن و استخراج داده‌ها برای ارتقای پایگاه دانشِ مدل‌ها، به‌طور فیزیکی از بین رفته یا بازیافت شده‌اند. این رویکرد ریشه در این حقیقت دارد که آثار مکتوب پیش از سال 2020، تنها منابعِ صددرصد انسانی هستند و از اصالت، دقت و پختگیِ ویژۀ انسان در نگارش و ویرایش برخوردارند.  نقد دوم ناظر بر تمایل ذاتی مدل‌های زبانی به هم‌سوئی با کاربر و ارائه پاسخ‌های تأییدکننده است؛ افزون بر این، این مدل‌ها در تحلیل مسائل پیچیدۀ اخلاقی و حقوقی و ارزیابی استدلال‌های دقیق با محدودیت دانش مواجه‌اند. شرکت‌های پیشگام در این حوزه، برای جبران این نقصان، به‌طور جدی اقدام به جذب پژوهشگران و دانش‌آموختگان مقطع دکتری در رشته‌های علوم انسانی، به‌ویژه فلسفه و منطق، از دانشگاه‌های تراز اول نموده‌اند. این فیلسوفان استانداردهای سلوکی و قانون اساسی درونیِ AI را طراحی می‌کنند؛ برای مثال، مدل زبانی Claude شرکت Anthropic بر اساس چارچوب‌های اخلاق وظیفه‌گرای کانت و اعلامیۀ جهانی حقوق بشر تنظیم شده تا از دروغ و اجبار جلوگیری کند.  پس بدون تردید می‌توانیم بگوییم که کیفیت ترجمه به‌میانجی مدل‌های زبانی  هوشمند در آیندۀ نزدیک بیش از این‌ها بهبود می‌یابد و حتی ممکن است دیگر به همین ویرایش حداقلی هم نیازی نباشد. صنعت نشر و ناشران بزرگ و معتبر در سرتاسر جهان به‌طور فزاینده‌ای از AI در فرایندهای پشتیبانی و پیش‌تولید بهره می‌برند. این فناوری برای ارزیابی اولیه و غربال‌گری متن‌ها، تحلیل ساختاری، تولید چکیده‌های اجرایی و پیش‌بینی روندهای بازار به کار می‌رود، که با توجه به حجم کلان دست‌نویس‌ها و پروپوزال‌ها، در بازه‌ای کوتاه به ناشران کمک شایانی می‌کند. در پروژه‌های کلان ترجمه، سیستم‌های AI کلیدواژه‌ها، اصطلاحات اختصاصی و پیوستگی مفاهیم کتاب را استخراج کرده و پایگاه واژگان آماده‌ای در اختیار مترجمان قرار می‌دهند. این امر منجر به رویکرد «مترجم انسانی به‌عنوان ویراستار ترجمۀ ماشینی» شده که هزینه‌ها و زمان را کاهش داده، اما سبک کار و درآمد مترجمان را دستخوش تغییر کرده است. علاوه بر این، AI در کنترل کیفیت ترجمه‌ها برای یکپارچگی لحن، صحتِ انتقال معنا و انطباق ساختاری، و همچنین بومی‌سازی هوشمند محتوا برای مخاطبان گوناگون نقش اساسی دارد. این پیشرفت، سرعت ورود کتاب‌های پرفروش به بازار جهانی را افزایش داده و انتشار همزمان به چندین زبان را تنها در چند روز ممکن ساخته است. ناشران همچنین برای نوشتن خلاصۀ پشت جلد، توضیحات معرفی کتاب در فروشگاه‌های آنلاین، دسته‌بندی موضوعی و حتی بازتولید صدای نویسنده یا گوینده به زبان‌های دیگر در نشر صوتی، به AI متکی هستند. در نهایت، هوش مصنوعی با پیش‌بینی میزان استقبال مخاطبان، در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی ناشران پیش از تولید و ترجمۀ اثر نیز تأثیرگذار است. اما تا امروز در غرب این جریانی خاموش بوده است. در اروپا و آمریکا قوانین کپی‌رایت، پرستیژ ادبی و اتحادیه‌های قدرتمند نویسندگان و مترجمان حساسیت بسیار بالایی روی AI دارند. اگر ناشر بزرگی آشکارا اعلام کند که بخش‌هایی از کار ترجمه، تألیف، ویرایش و چاپ کتاب را به ماشین سپرده، با دو چالش بزرگ مواجه می‌شود: اعتراض شدید نویسندگان و مترجمان بابت تهدید حقوق حرفه‌ای. و افت اعتبار برند نزد مخاطبانی که کتاب را به‌عنوان یک «اثر هنری و فکری اصیل انسانی» می‌خرند. بنابراین، ناشران بزرگ تا امروز بی‌صدا از قدرت تکنولوژی برای سرعت، کاهش هزینه‌های ارزیابی و استانداردسازی استفاده می‌کنند، اما در ویترین و خروجی نهایی، تظاهر می‌شود که همه‌چیز بر اساس ارزش‌های سنّتی کتاب‌خوانی و قلمِ انسانی ارائه شده است.  اما با در نظر گرفتن توانایی‌های رو به افزایش مدل‌های زبانی هوشمند، به‌ویژه توانایی تعامل این مدل‌ها با انسان، آیا می‌توان این پدیده را در امتداد ابزارهایی دید که انسان تا پیش از این ساخته است؟ انسان موجودی ابزارساز است، از دوران ابزارسازی سنگی به‌دست انسان دست‌کم 2.6 میلیون سال می‌گذرد.  AI پیشرفته‌ترین و قدرتمندترین ابزاری است که بشر تا امروز ساخته است. در سال 2013 مایکل کرونین در کتاب ترجمه در عصر دیجیتال (چشم‌اندازهای نو در مطالعات ترجمه و تفسیر)  به بررسی عمیق تأثیرات فناوری‌های دیجیتال، شبکه‌های اجتماعی، ترجمۀ ماشینی و پلتفرم‌های آنلاین بر ترجمه و حرفۀ مترجمی می‌پردازد. کرونین با الهام از نظریات باستان‌شناسی، نشان می‌دهد که انسان‌ها به‌دلیل ضعف‌های فیزیکی خود ناچار به ساخت ابزار شدند و برای برقراری ارتباط میان گروه‌های مختلف اجتماعی، به ترجمه نیاز پیدا کردند. او بر این باور است که فناوری‌های ترجمه باید در خدمت انسان باشند نه برده‌ساز او؛ یعنی ابزارها باید نقشی رهایی‌بخش داشته باشند تا مترجم بتواند تعادل میان ماشینی‌سازی و خلاقیت انسانی را حفظ کند. کرونین دقیقاً روی این دست می‌گذارد که چطور ابزارهای دیجیتال، «مکان‌مندی»، «زمان» و «بدنمندی» مترجم را حذف می‌کنند. اما از سال 2013 که این کتاب منتشر شد تا امروز AI از مرزهای بسیاری عبور کرده است، توانایی‌ها و وسعت کارکردش ثابت کرده است که این پدیده فراتر از ابزارهای معمول دیجیتال است و در واقع نوعی میانجیِ شناختی است که چینش ذهن مترجم را تغییر می‌دهد؛ پس استیلای AI بر فرایند ترجمه، درست همان نقطه‌ای است که نگاه ابزاری به انسان مترجم را نفی می‌کند؛ تکانه‌ای است که انسان را از نقش یک مبدّل زبان پس می‌زند تا او را درست در برابر مسئولیت هستی‌شناختی و انتخاب آگاهانه‌اش در قبال متن قرار دهد. مسئولیتِ هستی‌شناختی و اخلاقیِ مترجم در عصر AI با تجربۀ چنین تحولات بنیادینی وقتی از منظر هستی‌شناختی می‌نگریم، می‌پرسیم: «من به‌عنوان مترجم در کجا ایستاده‌ام و و جایگاه وجودی من در جهان متن کجاست؟» انسان امروز AI را ساخته است، اما این مخلوق فراتوسعه‌یافته بیش از حد پیشرفته و چنان انسان‌گونه عمل می‌کند، که انسانِ سازنده‌اش را در عمل پس می‌زند، پدیده‌ای که به فرانکشتاینِ مری شلی می‌ماند، و هول و هراس عمیقی در دل انسان‌ها افکنده است. من نیز که بیش از یک دهه است به شکل حرفه‌ای ترجمه می‌کنم نزدیک به یک سال است در ترجمه از دانش گستردۀ مدل‌های زبانی AI بهره می‌برم. بنابراین پرسشی که برای خود من، و شاید برای سایر مترجمان و نیز برای خوانندگانِ آگاه از چنین تحولاتی پیش می‌آید این است که آیا من می‌خواهم یک اپراتور یا ناظر بر کار ماشین باشم؟ آیا این پاسخگوی نیازهای روح من است؟ آیا از این پس، آمدن نام من به‌عنوان مترجم پای متن‌ها فریبکاری یا جعل نیست؟  برای تأمل دربارۀ این پرسش‌ها می‌توانیم خودمان را در توصیف ویرجینیا وولف در بند نخست جستار «داستان مدرن» جای دهیم و به‌جای «نوشتن»، «ترجمه‌کردن» را بگذاریم. وولف در این بند، داستان‌نویسان مدرن را با پیشینیان مقایسه می‌کند و می‌نویسد:  ما برای بهتر نوشتن به این عرصه وارد نمی‌شویم؛ می‌توان گفت تمام کاری که از ما برمی‌آید این است که به حرکت‌مان ادامه دهیم، گاهی در این‌سو و گاهی در آن‌سو، و اگر کل مسیر را از فراز قله‌ای بلند بنگریم، گرایش دایره‌وار این حرکت را می‌بینیم. واضح است که ما ادعایی نداریم که، حتی برای لحظه‌ای، بر آن جایگاه بلند بایستیم. ما در زمینی هموار، در میان جمعیت، در دلِ گردوغباری که وضوح دیدمان را کم کرده است، با حسرت به آن مبارزان سعادتمندتر می‌نگریم. کسانی که نبردشان را برده‌اند و دستاوردهایشان چنان حال‌وهوایی آرام از کمال به خود گرفته‌اند که به‌سختی می‌توانیم زیر لب زمزمه نکنیم که نبرد برای آن‌ها به اندازۀ ما دشوار نبوده است.   با نظر به تحولات جهان امروز، ما مترجمان هم نمی‌توانیم مدعی باشیم که حتی برای لحظه‌ای بر جایگاه بلند مترجمان بزرگ پیشین بایستیم. شماری از آنان قله‌های ترجمۀ انسانی را فتح کرده‌اند و دستاوردهایشان حال‌وهوایی آرام از کمال به خود گرفته‌اند، اما آیا می‌توانیم بگوییم نبرد ما دشوارتر از آنان است؟ ما ناگزیریم با فروتنی بیشتری به کار ترجمه بنشینیم. ما نگهبانان و مراقبانِ روحِ نویسندگانی هستیم که کتاب‌هایشان را ترجمه می‌کنیم؛ دست‌کم مراقبانِ آن بخش از روح‌شان که در کلمات‌شان جاری است. باید شش‌دانگ حواس‌مان جمع باشد که روح نویسنده از میان کلمات ترجمه‌شده فرار نکند. و نیز ما خدمتگزارانیم که گرچه از حجم کار فنی‌مان به مدد ماشین کاسته شده، اما از مسئولیت‌مان ذره‌ای کم نشده است؛ خدمتگزارانی که خوب می‌دانند دیگر در آن جایگاه رفیع و آسودۀ قدیم نایستاده‌اند و اگر با آگاهی از مسئولیت هستی‌شناختی و اخلاقی خود به این عرصۀ غبارآلود وارد نشوند، خیلی زود حذف و بی‌اثر می‌شوند. اما بگذارید از انتزاع کلماتی مانند روح و حقیقیت متن فاصله بگیریم و روی همین زمین غبارآلود چارچوبی برای اخلاق در ترجمه بیابیم. اخلاق در ترجمه درست در نقطۀ تلاقیِ هستی‌شناسی و مسئولیت زاده می‌شود. در عصر AI، اخلاق در ترجمه الزاماً رعایت رویه‌های اداری یا رعایت حق مؤلف نیست. انسان نمی‌تواند سرنوشت متن را به‌تمامی به الگوریتم‌های بی‌روحی بسپارد که فاقدِ تجربه، درد و مواجهۀ وجودی با جهان هستند. سپردنِ بی‌چون‌وچرای متن به مدل‌های زبانی هوشمند، عدول از همین مسئولیت اخلاقی است؛ چراکه ماشین شاید ساختار زبان را پردازش کند، اما هرگز نمی‌تواند نگهبان رنج و آگاهیِ مندرج در متن باشد. اخلاقِ مترجمِ امروز، در بازگرداندنِ همین عاملیت و مراقبتِ انسانی به ساحت زبان معنا می‌یابد. ازاین‌رو، مترجم امروز نباید متون ترجمه‌شده به‌واسطۀ مدل‌های زبانی هوشمند را بدونِ دخالت عمیق تحلیلی، بدون سنجشِ تاریخی و بدونِ وسواسِ معناییْ رونوشت و جای‌گذاری کند و نام خودش را به عنوان مترجم پای متن بنویسد. می‌توان اخلاق ترجمه در عصر AI را بر چهار مفهوم بنا کرد: (1) پاسخ‌گویی (Answerability):‌ کسی باید بتواند مسئول هر تصمیم نهایی باشد. (2) شفافیت (Transparency): باید روشن باشد در چه سطحی از AI استفاده شده است، به‌خصوص هنگامی که ماهیت اثر، قرارداد یا انتظار خواننده این امر را اخلاقاً مهم می‌کند. (3) قابلیت توجیه (Justifiability): مترجم باید بتواند توضیح دهد چرا گزینۀ نهایی را برگزیده است. و (4) اعتماد (Trust): ترجمه رابطه‌ای اجتماعی است. خواننده، نویسنده، ناشر و مترجم در شبکه‌ای از اعتماد قرار دارند. این چارچوب با سنت «اخلاق مترجم» آنتونی پیم نیز قرابت دارد. در نظریۀ او اخلاق بیش از آن‌که دربارۀ «پاکی متن» باشد، دربارۀ اشخاص، میانجی‌گری، همکاری، ریسک و اعتماد است. در چنین الگویی AI می‌تواند تولید کند، اما انسان متعهد می‌شود. AI می‌تواند پیشنهاد کند، ولی انسان تصمیم را به نام خود می‌پذیرد. AI می‌تواند دلیل‌نما تولید کند، مترجم باید دلیل را تصدیق یا رد کند.  بنابراین مترجم در عصر AI ، گرچه لزوماً منشأ تمام جمله‌های ترجمه نیست، مرجع نهایی مسئولیت دربارۀ آن‌هاست. در این میان، شاید گروهی بر موضعِ نفی و مقاومت بایستند و دوری‌جستن از AI و مدل‌های زبانیِ پیشرفته‌اش را نوعی فضیلت بپندارند. اما چشم فروبستن بر تحولات زمانه، نه‌تنها مترجم را در چنبرۀ ناکارآمدی و عقب‌ماندگی گرفتار می‌سازد، بلکه خود به‌نوعی عدول از مسئولیتِ حرفه‌ای است. حقیقت این است که مدل‌های زبانیِ AI امروزه در تحلیلِ جمله‌های بلند و ترکیبی، درک ریزه‌کاری‌های زبان‌شناختی، کتاب‌شناسی و حتی بازتولیدِ لحن‌های پیچیده از زبانی به زبان دیگر، به صحت و دقتی شگفت‌انگیز دست یافته‌اند و با سرعتی فزاینده روزبه‌روز کارآمدتر و صیقل‌خورده‌تر می‌شوند. بنابراین، اگر مترجمِ امروز بخواهد اصرار ورزد که کاملاً به روش‌های پیشینیان کار کند، کیفیت و سرعتِ خروجیِ او به‌روشنی در مقایسه با ترجمه‌هایی که آگاهانه از این ابزارها بهره برده‌اند، افت خواهد کرد. از این منظر، اتفاقاً خودِ اخلاق حکم می‌کند که مترجم از تمامِ امکاناتِ عصرِ خویش برای رسیدن به دقیق‌ترین، حرفه‌ای‌ترین و منسجم‌ترین متنِ ممکن بهره جوید. اخلاقِ مترجم امروز، انکارِ ابزار نیست؛ بلکه پیوند زدنِ این ابزارِ بی‌بدیل با آگاهی، وسواس و مراقبتِ انسانی است تا حاصلِ کار، شایستۀ جهان کتاب و فرهنگ باشد. جنبۀ حیاتی دیگری از موضع اخلاقیِ مترجم، احترام راستین به مخاطب است؛ اخلاقی که او را متعهد می‌سازد تا شفاف‌ترین، دقیق‌ترین و وفادار‌ترین متنِ ممکن را در اختیار خواننده بگذارد. این مسئولیت اخلاقی، وقتی در بستر تاریخ روشنفکری و سنّت ترجمه در ایران نگریسته شود، ضرورتی مضاعف می‌یابد. تاریخ اندیشۀ معاصرِ ما کم به خود ندیده است مترجمانی را که با انتشار ترجمه‌های نادقیق، شتابزده و گاه پر از کژفهمی، به مقام اندیشمند و نظریه‌پرداز ارتقا یافتند؛ اما در واقعیت حاصلِ کارشان، ناهموار کردن مسیرِ فهمِ منتقدانه و ایجاد دست‌اندازهای بسیار در مسیر اندیشیدن، یادگیری، فهم و گسترش آگاهی بوده است. در چنین بستری، مدل‌های زبانیِ AI دقیقاً یک امکانِ اخلاقی برای جبرانِ این خسارتِ تاریخی به همراه می‌آورد. مدل‌های زبانی هوشمند به‌میانجیِ تسلط بر ساختارهای پیچیدۀ زبان مبدأ و ترجمۀ درست اولیۀ جمله‌ها، مانع از آن می‌شوند که خطاهای فردی، اعمالِ سلیقه‌های شخصی، یا ناآگاهیِ مترجم به نامِ «خوانشِ جدید» به مخاطب تحمیل گردد. از این منظر، انسانِ مترجمِ مجهز به مدل‌های زبانی هوشمند می‌تواند فراتر از مترجم انسانی منفرد و فراتر از ماشینی هوشمند عمل کند؛ او خادمِ «حق مخاطب برای برخورداری از ترجمه‌ای پاسخ‌گو، مستدل و قابل اعتماد» است. بهره‌گیریِ سنجیده از AI برای پالایش و تدقیقِ معنا، ادای دینی است به خواننده و تلاشی است اخلاقی تا از این پس مسیرِ دانایی، روشن‌تر و هموارتر ساخته و طی شود. ترجمه و فرم جدید اندیشیدن ترجمه همواره فرمی برای اندیشیدن بوده است، زیرا «فرم» نه صرفاً ظاهر یا پوسته، بلکه همان کیفیتی است که ماهیت، هویت و امکانات اساسی یک اندیشه را تعریف می‌کند. تاریخ اندیشه، در واقع تاریخِ ابداع و تحولِ فرم‌هاست. نگاهی به تاریخ فلسفه و ادبیات نشان می‌دهد که «حقیقت» هیچ‌گاه مجرد و جدا از فرمِ بیانش نبوده است؛ هر عصر تاریخی با ابداع یک فرم ویژه، افق تازه‌ای برای مواجهه با جهان و اندیشیدن گشوده است: افلاطون حقیقت را نه در فرم حکمی قطعی، بلکه در سیّالیت و زایند‌گیِ «دیالوگ» کشف می‌کرد؛ ارسطو با تدوین «رساله»، اندیشه را در فرمی نظام‌مند، منضبط و برهانی نظم داد؛ میشل دو مونتین با ابداع فرم «جستار»، تفکر را از جزمیّتِ کلامی رها ساخت و آن را به آزمونی شخصی و تجربی بدل کرد؛ نیچه با شکستنِ نظام‌های صلب فلسفی، «آفوریسم» (گزینه‌گویی) را به عنوان فرمی برای تکانه‌های اشراقی و تفکرِ پرشتاب به کار گرفت؛ و رمان‌نویسانی چون سروانتس و بعدها میلان کوندرا، «رمان» را به‌منزلۀ فرمی برای کشفِ پیچیدگی‌ها و تناقض‌های وجودیِ انسان در جهان پی افکندند.  در تمامی این نقاط عطف، تحول در «فرم»، صرفاً تغییری در ظاهر یا تکنیک نبود، بلکه تغییری در ذاتِ اندیشیدن بود. امروز در عصر الگوریتم‌ها، حضور و نقش مدل‌های زبانی هوشمند در فرایند ترجمه را نباید تنها به چشم ورود یک ابزار تسهیل‌کننده یا ماشینی برای واژه‌یابی نگریست. آنچه در مواجهۀ مترجم با هوش مصنوعی رخ می‌دهد، ظهور «فرمی جدید از اندیشیدن در ترجمه» است که به فرم گفت‌وگویی یا دیالوگ، و دقیق‌تر به فرم دیالوژی، نزدیک می‌شود. برای نمونه به تعامل انسان با دو مدل زبانی Gemini 3.6 Flash  و Claude Opus 5 برای ترجمۀ پاراگرافی از کتاب جنس دوم نوشتۀ سیمون دوبوار توجه کنید: انسان: این بند از کتاب جنس دوم نوشتۀ سیمون دوبوار را دقیق و با لحن روان آکادمیک ترجمه کن: In fact, she would assume an unsettling importance if she could be both rich and independent; so what is conceded with one hand is taken away from her with the other. The Oppian Law that banned luxury was voted when Hannibal threatened Rome; when the danger passed, women demanded its abrogation; in a famous speech, Cato asked that it be upheld: but a demonstration by matrons assembled in the public square carried the repeal against him. More severe laws were proposed as mores loosened, but without great success: they did little more than give rise to fraud. Only the Velleian Senate decree triumphed, forbidding woman to “intercede” for others,3 depriving her of nearly every legal capacity. It is when woman is probably the most emancipated that the inferiority of her sex is proclaimed, a remarkable example of the male justification process already discussed: when her rights as girl, wife, or sister are no longer limited, she is refused equality with men because of her sex; the pretext for persecuting her becomes “imbecility and fragility of the sex.” Gemini 3.6 Flash: این بند از کتاب جنس دوم نوشته سیمون دوبووار به این صورت ترجمه می‌شود: در حقیقت، اگر او (زن) می‌توانست هم ثروتمند و هم مستقل باشد، اهمیت نگران‌کننده‌ای پیدا می‌کرد؛ بنابراین آنچه با یک دست به او داده می‌شود، با دست دیگر از او گرفته می‌شود. قانون اُپیان که تجمل‌گرایی را ممنوع می‌کرد، زمانی به تصویب رسید که هانیبال رم را تهدید می‌کرد؛ وقتی خطر رفع شد، زنان خواستار لغو آن شدند؛ در سخنرانی معروفی، کاتو درخواست کرد که این قانون پابرجا بماند: اما تظاهرات زنان متشخص که در میدان عمومی جمع شده بودند، لغو آن را بر او تحمیل کرد. قوانین سخت‌گیرانه‌تری با سست شدن اخلاقیات پیشنهاد شد، اما بدون موفقیت چندانی: آنها کاری جز ایجاد تقلب نکردند. تنها فرمان سنای وله‌ایی پیروز شد، که زن را از «میانجیگری» برای دیگران منع می‌کرد،3 و او را از تقریباً هرگونه صلاحیت قانونی محروم می‌ساخت. دقیقاً زمانی که زن احتمالاً آزادترین است، پستی جنسیت او اعلام می‌شود، نمونه‌ای قابل توجه از روند توجیه مردانه که پیشتر مورد بحث قرار گرفت: زمانی که حقوق او به عنوان دختر، همسر یا خواهر دیگر محدود نمی‌شود، به دلیل جنسیتش از برابری با مردان محروم می‌شود؛ بهانه برای آزار او «نادانی و شکنندگی جنسیت» می‌شود. انسان: همین بند را با لحنی روان‌تر و مفهومی‌تر بازنویسی کن. Gemini 3.6 Flash: بسیار خب، با لحنی روان‌تر و مفهومی‌تر، این بند را می‌توان چنین بازنویسی کرد: در واقع، اگر زن می‌توانست هم از ثروت و هم از استقلال برخوردار باشد، به جایگاهی آزارنده و نگران‌کننده دست می‌یافت؛ از این رو، آنچه با یک دست به او عطا می‌شد، با دست دیگر از او باز پس گرفته می‌شد. شاهد این امر، قانون اُپیان بود که تجمل‌گرایی را منع می‌کرد؛ این قانون در دوران تهدید هانیبال برای روم به تصویب رسید، اما با رفع خطر، زنان لغو آن را طلب کردند. گرچه کاتو در نطقی مشهور خواستار حفظ آن شد، اما اعتراض و تجمع زنان طبقه بالا در میدان عمومی، به لغو آن انجامید. پس از آن، با سست شدن اخلاقیات، قوانینی سخت‌گیرانه‌تر ارائه شد که البته توفیق چندانی نداشت و تنها به فریب‌کاری‌ها دامن زد. تنها فرمان سنای وله‌ایی بود که موفق شد و با ممنوع کردن «میانجیگری» زنان برای دیگران، آنان را تقریباً از تمامی حقوق قانونی محروم ساخت. این وضعیت نشان‌دهنده‌ی تناقضی عمیق است: دقیقاً در دوره‌ای که زن به بیشترین میزان آزادی دست می‌یافت، فرودستی جنسیت او اعلام می‌شد. این نمونه‌ای بارز از همان منطق توجیهی مردانه است که پیشتر به آن پرداختیم: زمانی که حقوق او به عنوان دختر، همسر یا خواهر دیگر محدوده‌ای نمی‌شناسد، به بهانه جنسیتش از برابری با مردان محروم می‌شود؛ بهانه‌ی آزار و سرکوب او، «حماقت و شکنندگی جنسیت» معرفی می‌گردد. دراین مرحله انسان می‌تواند ویرایش بیشتری روی متن انجام دهد. و دربارۀ اصطلاحات ناآشنا باز هم به مدل زبانی رجوع کند. انسان: درباره قانون اپیان دقیقتر توضیح بده Gemini 3.6 Flash: حتماً، برای ارائه توضیحات دقیق‌تر درباره قانون اپیان، به جستجوی اطلاعات می‌پردازم. انسان: چی شد؟ Gemini 3.6 Flash: ببخشید بابت تأخیر. در حال جستجو برای اطلاعات دقیق‌تر در مورد قانون اپیان هستم. انسان: می‌توانی به متون مربوط به تاریخ روم باستان و دوران تهدید هانیبال رجوع کنی. Gemini 3.6 Flash: بسیار خب. برای پیدا کردن جزئیات دقیق درباره قانون اپیان و ارتباط آن با تاریخ روم و دوران تهدید هانیبال، به جستجوی اطلاعات می‌پردازم. اما این مدل زبانی در ارائۀ پاسخ تأخیر دارد. احتمالاً به منابع بیشتر دسترسی ندارد. کاربر انسانی مدل زبانی Gemini 3.6 Flash  را به مدل Claude Opus 5 تغییر می‌دهد و همین پرسش را از او می‌پرسد: Claude Opus 5: بسیار خوب. قانون اپیان بسیار جالب است. این قانون در سال 215 پیش از میلاد در دل درام و بحران رومی وضع شد متن و زمینه تاریخی: قانون اپیان در میانۀ جنگ دوم پونیک (218-201 پ.م) تصویب شد، درست پس از شکست فاجعه‌بار رومی در نبرد کانه‌ای که هانیبال و لشکر قرطاجن رومیان را به زیر کشید. این یک قانون تجملی (sumptuary law) بود که ناشی از تنگدستی اقتصادی شدید رم بود 4 محتوای قانون: قانون محدودیت‌های سختی بر زنان وضع کرد: آنان نمی‌توانستند بیش از یک انس طلا داشته باشند، رنگین لباس بپوشند، و به دلایل مختلف از تجملات محروم بودند 5 نکتۀ مهم - دوام قانون: برخلاف سایر قوانین تجملی که پس از پایان جنگ فوری لغو شدند، قانون اپیان 20 سال تا سال 195 پ.م باقی ماند 2. زنان رومی سرانجام در تجمع علنی و حرکت منظم‌شده خود این قانون را سقط کردند. پیوند با دوبووار: برای دوبووار، این داستان نمونۀ الگویی است از اینکه چگونه نظام مردان وقتی زنان قدرت می‌یابند، بلافاصله قیودی بر آنان تحمیل می‌کند—پرده‌رانی ایدئولوژیک که کمی پیشتر شرح داده بود. آیا درباره جنبش اعتراضی زنان رومی و نحوۀ سقوط این قانون نیز توضیح دهم؟ انسان مترجم می‌تواند این تعامل را تا هرجا که لازم بداند ادامه دهد و از اطلاعاتی که مدل‌های زبانی در اختیارش قرار می‌دهند برای جستجو در منابع معتبر متنی بهره ببرد و صورت صحیح آن را وارد متن خود کند یا پاورقی‌های توضیحی بنویسد و متن نهایی را برای خواننده قابل فهم‌تر سازد. این فرم جدید تعاملی، خصلتی بنیادین دارد: احیای روح دیالوژیک در امر ترجمه. تا پیش از این، ترجمه غالباً تک‌گوییِ خاموشِ مترجم در برابر متن بود؛ مواجهه‌ای فردی که در آن مترجم در تنهاییِ خود میان امکان‌های زبانی دست به انتخاب می‌زد. اما ورود مدل‌های زبانی، این مواجهۀ دوتاییِ (انسانِ مترجم-متن مبدأ) را به تعامل سه‌جانبه تبدیل کرده است: مواجهه‌ای میان متن مبدأ، مدل‌های زبانی به‌مثابۀ دیگریِ زبانی، و مترجم به‌عنوان عامل آگاه و تصمیم‌گیرنده. در این فرم جدید، مدل زبانی یک هم‌سخن و «دیگری» بی‌انتهاست که لایه‌های پنهان متن، تبارشناسی واژه‌ها، ایهام‌ها و امکان‌های گوناگون بازنمایی را در لحظه آشکار می‌سازد. اما دقیق‌تر آن است که بگوییم در این دیالوژی مدل زبانی کارکرد «دیگری» را شبیه‌سازی می‌کند. مترجم در این گفت‌وگو تنها «مصرف‌کنندۀ پاسخ» نیست، بلکه مدام به پرسش‌گری، به چالش کشیدن گزینه‌ها، نقد پیشنهادهای ماشین و صیقل دادن زبان دست می‌زند.  در دیالوژی باختین زبان ذاتاً دیالوژیک (گفت‌وگویی) است. هیچ کلمه‌ای خالص یا بی‌طرف نیست، هیچ گفتاری در خلاء شکل نمی‌گیرد، هر کلمه‌ای یادآوری سخنان دیگران است، صداهای دیگری را در خود دارد، و پاسخی به سخنانی است که قبل از آن گفته شده است.  مدل زبانی می‌تواند اعتراض کند، بدیل پیشنهاد کند، پرسش را بازصورت‌بندی کند و مترجم را وادار به تجدیدنظر کند. از این حیث، ساختارِ شناختی گفت‌وگو شکل می‌گیرد، اما مدل زبانی هوشمند در معنای انسانیِ کلمه چیزی را «به مخاطره» نمی‌اندازد؛ حیثیت، زندگی، حافظه و سرنوشت تاریخی ندارد. بنابراین، آن‌چه رخ می‌دهد شاید نه «دیالوگ انسان و ماشین» در معنای کامل، بلکه «دیالوژیک‌شدن فرایند شناختی مترجم به واسطۀ ماشین» باشد. بدین‌ترتیب، ترجمه در عصر هوش مصنوعی دیگر صرفاً «انتقال پیام از زبانی به زبان دیگر» نیست؛ بلکه زیستن در میان امکان‌های زبانی و تجسدِ فرمی تازه از اندیشیدن است که در آن، ذهن انسان در چینشی جدید، ضمن نوعی دیالوژی جدید، ابعاد تازه‌ای از معنای متن را افشا می‌سازد.  اما بهره‌گیری از این فرم جدید اندیشیدن نیازمند سنخ تازه‌ای از تجهیز معرفتی برای مترجم است. مترجم باید بداند که «الگوریتم» نقشۀ راهی است که مهندسان می‌نویسند تا ماشین بداند دقیقاً باید چه مراحلی را برای حل یک مسئله طی کند. و «آگاهی» انسانی همان تجربۀ درونی و زندۀ انسان از بودن است؛ آگاهی پرده‌ای است که تمامی افکار، احساسات و تجربیات انسان روی آن نمایش داده می‌شود، جهان بدون آگاهی نیز وجود داشت، اما کسی نبود که آن را تجربه کند. پس مترجم زمانۀ ما، نیازمندِ نگاهی تازه به جهان امروز و نقشِ خود است. همان‌گونه در نگاهی کل‌نگر به هستی، هیچ موجودی مجزا و منفک از کلّیتِ جهان نیست، در جهانِ متن و زبان نیز هیچ کلمه‌ای بی‌شناسنامه، خالص و بی‌ارتباط با سایر کلمات وجود ندارد. هر واژه در خود گذشته، ریشه‌ها و پیوندهایی دارد که آن را به شبکه‌ای عظیم از تاریخ و اندیشه متصل می‌کند. در این میان، عاملیت قدرتمندِ مترجم درست در تواناییِ او برای کشف و دیدنِ همین پیوندهایِ نادیدنی رخ می‌نماید. مترجم با تجهیزِ خود به مطالعاتِ عمیقِ میان‌رشته‌ای، انس با متونِ کلاسیک، و فهمِ تاریخ و زبان‌شناسی، در واقع به قدرت تشخیص این نسبت‌ها و اتصال‌ها دست می‌یابند. او درمی‌یابد که هیچ متنی جزیره‌ای تک‌افتاده نیست، بلکه بخشی از یک «پیکرۀ زبانی-فرهنگیِ زنده» است و بر سنّتی ایستاده است و ارزشِ واقعی ترجمه، در درکِ همین نسبت‌ها، ریشه‌ها و موقعیت متن در میانِ سایر متون نهفته است. این کاری است که ماشین هنوز نمی‌تواند به‌درستی آن را انجام دهد و تنها در اختیار انسان است.  اما وقتی می‌گوییم مترجم امروز برای ارزیابی خروجی AI باید دانش و مهارت داشته باشد، پرسش مهمی که پیش می‌آید این است که اگر AI دائم کار را برای ما انجام دهد، چگونه آن مهارت را کسب خواهیم کرد؟ مترجم بزرگ با ترجمه‌کردن بزرگ می‌شود. او با هزاران انتخاب دشوار، اشتباه، بازخوانی و بازنویسی، قدرت داوری پیدا می‌کند. اگر مترجم تازه‌کار از آغاز متن آماده دریافت کند و وظیفه‌اش «ارزیابی» باشد، ممکن است هیچ‌گاه آن دانش ضمنی‌ای را که شرط ارزیابی است به دست نیاورد؛ این همان مسئلۀ مهارت‌زدایی است. و مسئلۀ مهم آموزش ترجمه در عصر AI این است که چگونه از AI استفاده کنیم بی‌آن‌که فرایند تکوین قوۀ داوری را نابود کنیم؟ ازاین‌رو، آموزش کلاسیک ترجمه همچنان اهمیت خود را حفظ می‌کند. اگر آموزشِ انسانیِ ترجمه متوقف شود و اتکای مطلق به ابزارها جای تفکر انتقادی را بگیرد، با مخاطره‌ای هستی‌شناختی روبه‌رو خواهیم شد: اگر روزی این سیستم‌های هوشمند، چه بر اثر اختلالی پیش‌بینی‌نشده و چه بر پایۀ تصمیمی عامدانه، از کار بیفتند، نسل جدیدی از مترجمان خودآگاه و پرورده در میان نخواهند بود تا بار فهم متقابل را به دوش بکشند. در چنین وضعیتی، بشریت نه گامی رو به جلو، بلکه به تعبیری استعاری، به ناگاه به عصر پس از برج بابِل  فروخواهد غلتید؛ جایی که با از دست رفتن میانجی‌های انسانیِ تفکر و زبان، بار دیگر در آشفتگی، ازدست‌رفتنِ فهم مشترک و فروپاشیِ امکانِ گفت‌وگو گرفتار می‌شویم. برگردیم به پرسشی که در ابتدای این جستار طرح شد؛ در عصر مدل‌های زبانی هوشمند آیا انسان مترجم هنوز مترجم است؟ و نامش به‌عنوان «مترجم» باید پای متن‌ها نوشته شود؟ تا امروز عاملیت مترجم عمدتاً با تولید تعریف می‌شد: من ترجمه کرده‌ام، پس مترجمم. AI این رابطه را می‌شکند. ممکن است فرد فقط ده درصد جمله‌ها را شخصاً ساخته باشد اما صددرصد آن‌ها را بررسی، انتخاب، اصلاح و مسئولیت‌شان را پذیرفته باشد. آیا او مترجم است؟ این پرسش ما را به مفهوم تازه‌ای می‌رساند: عاملیت پس از تولید (Post-generative Agency). عاملیت لزوماً به معنای تولید اولیه نیست. ویراستار، کارگردان، رهبر ارکستر و معمار نیز ممکن است تک‌تک عناصر اثر را شخصاً نسازند، اما ساختار نهایی بدون داوری آن‌ها همان اثر نمی‌شد. مترجم AIمحور نیز می‌تواند به چنین عاملیتی نزدیک شود. اما شرطش این است که دخالت او قوام‌دهنده (constitutive) باشد، نه تشریفاتی. یعنی اگر انسان صرفاً خروجی را تأیید کند، مترجم نیست. اگر امکان‌ها را بسازد، مقایسه کند، رد کند، تحقیق کند، ساختار را بازطراحی کند و مسئول نتیجه باشد، همچنان می‌توان از عاملیت مترجمانه سخن گفت.  امروز AI شرایط پیدایش فُرمی بازگشتی، گفت‌وگویی و چندمرحله‌ای از اندیشیدن مترجمانه را فراهم آورده است. در این صورت مترجم آینده نه کاتب ماشین است، نه ویراستار منفعل آن و نه «روح انسانی» رمانتیکی که قرار است در برابر الگوریتم مقاومت کند. او داور است. اما داوری فعالیتی ثانوی و کم‌اهمیت نیست. در سنت فلسفی، از ارسطو تا کانت و آرنت، داوری درست در جایی اهمیت می‌یابد که قواعد کلی دیگر پاسخ آماده‌ای برای وضعیت جزئی ندارند. ماشین می‌تواند هزار امکان بسازد؛ مسأله آن است که کدام امکان در این متن، در این زبان، برای این مخاطب، در این لحظۀ تاریخی، قابل دفاع است. «از الگوریتم تا آگاهی» را نباید داستان عبور از ماشین به انسان خواند؛ آن‌چه رخ داده است، قرارگرفتن انسان در برابر آینه‌ای است که تقریباً بی‌وقفه امکان زبانی تولید می‌کند. ارزش مترجم دیگر به کمیابی امکان وابسته نیست؛ درست برعکس، به توان او برای زیستن در میان وفور امکان‌ها بستگی دارد. بحران ترجمه در عصر AI از فقر زبان ناشی نمی‌شود؛ از فراوانی بی‌سابقۀ زبان ناشی می‌شود. ماشین در چند ثانیه ده ترجمه پیشنهاد می‌کند. هر ده ممکن است از حیث نحوی درست باشند. پنج تای آن‌ها ممکن است روان باشند. سه تای آن‌ها حتی زیبا باشند. اما پرسش فلسفی تازه درست از همین‌جا آغاز می‌شود: کدام را باید برگزید؟ و مهم‌تر: چرا؟ تا زمانی که «چرا» باقی است، مترجم نیز باقی است. نه ضرورتاً در مقام سازندۀ نخستین جمله، بلکه در مقام کسی که میان امکان‌ها فرق می‌گذارد، نسبت‌ها را می‌بیند، تاریخ واژه را به یاد می‌آورد، پیامد انتخاب را می‌سنجد و سرانجام می‌گوید: این ترجمه‌ای است که من مسئولیتش را می‌پذیرم. شاید نام دقیق «فُرم جدید اندیشیدن» همین باشد: ترجمه به مثابه هنر داوری در عصر وفور الگوریتمی. در پایان می‌خواهم به مترجم فرضی که خوانندۀ این متن است بگویم که در این دنیای پرشتاب و دیوانه با خودت به احترام رفتار کن و این بخش از نامۀ ویرجینیا وولف خطاب به شاعری جوان را بخوان و تصور کن که خطاب به تو و به‌جای کلمۀ «شاعر» کلمۀ «مترجم» را نوشته است، وولف در سال 1932 در نامه‌ای واقعی به جان لمان، شاعر و ناشر بریتانیایی به نقد وضعیت شعر مدرن پرداخت و به شاعران جوان توصیه کرد که خود را از سنّت ادبی گذشته جدا نکنند و بدانند که شعرِ اصیل و ماندگار حاصل تداوم تاریخی است؛ و شاعر واقعی کسی است که صدای شاعران گذشته در روحِ اثرش جریان دارد و درعین‌حال راه را برای آیندگان می‌گشاید: از برخی تعابیرِ نامه‌ات چنین برمی‌آید که می‌پنداری شعر در وضعیتی پرمخاطره و نزار افتاده است و کارِ تو در مقامِ شاعر در این پاییزِ به‌خصوصِ 1931، به‌مراتب دشوارتر از روزگارِ شکسپیر و درایدن و پوپ و تنیسون است. در واقع، آن را سخت‌ترین دورانِ تاریخ می‌دانی. همین‌جا نقطه‌ضعفی به دستم می‌دهی که پرشور می‌قاپمش تا اندکی نصیحتت کنم. هرگز خود را تافتۀ جدابافته ندان و هیچ‌گاه مپندار که رنجِ تو از رنجِ دیگران گران‌تر است. می‌پذیرم که عصرِ ما چنین اندیشه‌ای را دشوار می‌کند. برای نخستین بار در تاریخ، خوانندگانی سر برآورده‌اند؛ انبوهی از مردم، درگیرِ تجارت، ورزش، پرستاری از پدربزرگ‌ها، یا بستنِ مرسولات پشتِ پیشخوان‌ها، که همگی اکنون می‌خوانند؛ و می‌خواهند بدانند چگونه و چه چیز بخوانند؛ و آموزگارانشان، منتقدان، سخنرانان، گویندگانِ رادیو، از سرِ انسان‌دوستی هم که شده، باید خواندن را برایشان آسان کنند... از آنجا که سرگرم‌کردنِ خوانندگان بالاترین ضرورت است، نویسندگان نیز تن می‌دهند. لباسِ صحنه می‌پوشند. نقش بازی می‌کنند. یکی پیشرو می‌شود و دیگری پیرو. یکی رومانتیک و دیگری واقع‌گرا. یکی نوگرا و دیگری عقب‌مانده. تا زمانی که این بازی را یک شوخی بپنداری هیچ زیانی ندارد، اما همین که باورَش کنی، همین که خودت را در مقامِ پیشرو یا پیرو، متجدّد یا سنت‌گرا جدی بگیری، آن‌گاه به جانورِ کوچک، خودخواه و پاچه‌گیری بدل می‌شوی که اثرش ذره‌ای ارزش یا اهمیت برای هیچ‌کس ندارد. خودت را چیزی ناچیزتر و کم‌نمودتر بپندار، اما از نگاه من، بی‌اندازه دل‌انگیزتر، شاعری است که تمثالِ زندۀ تمامی شاعران گذشته است و تمام شاعرانِ فردا از او مایه خواهند گرفت. رگه‌ای از چاسر در توست و طنینی از شکسپیر؛ درایدن، پوپ، تنیسون، از اینان یاد کردم تا تنها از محترمانِ این سلسله نام برده باشم، اینان در خونت می‌جوشند و گاه قلمت را اندکی به چپ یا راست می‌لغزانند. خلاصه آنکه تو موجودی بی‌نهایت کهن، پیچیده و پیوسته‌ای؛ ازهمین‌رو، با خود محترمانه رفتار کن و پیش از آنکه جامۀ گای فاکس  بر تن کنی و در کنجِ خیابان‌ها بر پیرزنانی ترسو بجهی و با تهدیدِ مرگ، دو پنس و نیم باج بخواهی، اندکی تأمل کن.  ______________________________________________________ 1.  نویسنده واجب می‌داند از ملاحظات انتقادی، راهنمایی‌های مشفقانه و داوری علمی استاد مهدی خلجی در تدوین و اصلاح این جستار صمیمانه سپاسگزاری کند. بدیهی است مسئولیت تمامی کاستی‌های احتمالی متن بر عهده نویسنده است.   2. https://www.washingtonpost.com/technology/2026/01/27/anthropic-ai-scan-destroy-books/ 3.  https://www.economist.com/science-and-technology/2026/06/24/why-big-ai-labs-are-hiring-so-many-philosophers 4.   برای دسترسی به اطلاعات بیشتر درباره نفوذ AI در بخشهای مختلف صنعت نشر بنگرید به پیمایش تخصصی گروه استانداردهای صنعت نشر (BISG)، گزارش تخصصی مؤسسه FT Strategies (وابسته به فایننشال تایمز)، همچنین بنگرید به همچنین پژوهش‌های علمی منتشرشده در پایگاه‌های معتبری مانند PMC (PubMed Central) در آدرس‌های زیر: https://www.bisg.org/search?q=ai https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC12162916/ https://www.ftstrategies.com/en-gb/insights/ai-in-book-publishing-vendor-dossier 5.   Smithsonian Institution, https://humanorigins.si.edu/evidence/behavior/stone-tools 6.   Cronin. Michael, Translation in the Digital Age (New Perspectives in Translation and Interpreting Studies), London: Routledge, 2012. 7.   Woolf, Virginia, Selected Essays of Virginia Woolf, Edited and Introduction by David Brasshaw, 2008; New York: Oxford University Press, p. 6. 8.  Pym, Anthony. On Translator Ethics: Principles for Mediation Between Cultures. John Benjamins, 2012. 9.  برای بررسی جامع‌تر تحول تاریخی مفهوم «فرم» و نحوۀ پیوند آن با ساختار روح و اندیشۀ بشری بنگرید به: لیدمن، سون-اریک، سنگ‌های روح، تاریخ مفهوم‌های فلسفی از دوران باستان تا عصر حاضر، ترجمۀ سعید مقدم، تهران: نشر اختران، چاپ دوم، 1404. 10.  برای مطالعۀ دقیق‌تر در این باره بنگرید به: تودوروف، تزوتان، منطق گفت‌وگویی میخائیل باختین، ترجمۀ داریوش کریمی، تهران: نشر مرکز، 1377. 11.  برج بابل اشاره به روایتی در سِفر پیدایش (عهد عتیق، باب 11) است که طی آن تکثر زبان‌ها و آفت تشتّت فهم متقابل، جایگزین زبان واحد بشر می‌شود. در نظریه‌های زبان‌شناسی و ترجمه (به‌ویژه نظریه جرج اشتاینر در کتاب پس از بابل)، «عصر پس از بابل» استعاره از جهان متکثر زبانی و زوال فهم مستقیم و بی‌واسطه میان انسان‌هاست که ضرورت میانجی‌گری و واسطه‌گری فن ترجمه را پدید آورده است. بنگرید به: Steiner, George, After Babel: Aspects of Language and Translation, Oxford University Press, 1975. 12.  وولف اشاره به شب گای فاکس دارد. گای فاکس (Guy Fawkes) یکی از سرشناس‌ترین چهره‌های تاریخ بریتانیا و عضوی از یک گروه کاتولیک انقلابی در قرن هفدهم بود. شهرت او به «توطئه باروت» (Gunpowder Plot) در سال 1605 بازمی‌گردد؛ نقشه‌ای نافرجام که طی آن قصد داشتند مجلس لردها و شاه جیمز اول را با منفجر کردن 26 بشکه باروت در زیرزمین پارلمان به هوا بفرستند. این توطئه لو رفت، گای فاکس دستگیر و اعدام شد. از آن زمان به بعد، مردم بریتانیا هر ساله در شب 5 نوامبر (معروف به شب گای فاکس یا Bonfire Night) این رویداد را جشن می‌گیرند. در این شب، مردم نقاب‌ها یا آدمک‌های پارچه‌ای و پوشالیِ خنده‌دار و ترسناکی از گای فاکس می‌سازند، لباس‌های کهنه و عجیب به تن آن‌ها می‌کنند، در خیابان‌ها می‌گردانند، از مردم پول خرد می‌خواهند (با شعاری معروف مانند "Penny for the Guy") و در نهایت آدمک‌ها را در آتش می‌سوزانند. وقتی وولف به شاعر جوان می‌گوید: «پیش از آنکه جامۀ گای فاکس بر تن کنی و ...»، از این سنت به عنوان یک استعاره استفاده می‌کند. منظور وولف این است که شاعر جوان نباید مثل بچه‌هایی که در شب گای فاکس لباس‌های عجیب و غریب و هیولاگونه می‌پوشند تا مردم را بترسانند و جلب توجه کنند، دست به شوکه‌کردنِ تصنعی مخاطب بزند. او شاعر را هشدار می‌دهد که با ژست‌های تند، مدرن‌نمایی‌های افراطی یا شوک‌سالاتینِ ادبی، خودش را مضحکه و بی‌ارزش نکند، بلکه وقار و پیوستگی تاریخی شعر را حفظ کند. 13.  https://yalereview.org/article/virginia-woolf-letter-poet  
صنعت اول‌شخص‌نویسی
چرا ادگار آلن پو بهترین معلم نویسندگی برای لحظه‌‌های هیستریک است؟
صنعت اول‌شخص‌نویسی
اوت گذشته، دو هفته قبل از انتشار اولین کتابم، پرستار بچه‌ام ناگهانی قرارمان را بهم زد و گفت دیگر نمی‌آید. هفته‌ی اول از کار تمام‌وقتم مرخصی گرفتم و سعی کردم به هر ضرب‌وزوری شده کارهای فریلنسی‌ام را هم انجام بدهم ــ هاهاها ــ در حالی که هم‌زمان از پسر یک‌ساله‌ام مراقبت می‌کردم. هفته‌ی دوم، تعطیلاتی بود که از مدت‌ها پیش برنامه‌‌اش را ریخته بودیم، قرار بود همه‌ی خانواده‌ام در خانه‌ای اجاره‌ای کنار ساحل جمع شویم تا پنجاهمین سالگرد ازدواج پدر و مادرم را جشن بگیریم. دلم برای دیدن همه‌ی عزیزانم پر می‌زد و اگر نمی‌رفتم احساس گناه می‌کردم، حتی با آن‌که خیلی می‌ترسیدم همه‌مان به ویروس دلتا مبتلا شویم. خانه‌ی ساحلی اصلاً برای کودک امن نبود؛ نه، بهتر است بگویم انگار عمداً جوری ساخته شده بود که آسیب بزند. هر ده ثانیه یک بار، پسرم می‌خواست از بالکن شیرجه بزند پایین، رگ‌های گردنم بیشتر و بیشتر منقبض می‌شد تا جایی که دیگر به‌سختی می‌توانستم سرم را بچرخانم. بعد، در راه برگشت با ماشین، علائم شروع شد. کووید نبود. فقط یک سرماخوردگی شدید بود، اما باز هم دلم می‌خواست همان‌جا روی ورودی خانه دراز بکشم و بی‌حرکت بمانم. آن دو هفته سخت گذشت. دو سال گذشته کلاً سخت بوده. همه‌گیری استرس‌های تازه‌ای درست کرده؛ اگر زندگی‌ات قبلاً حتی اندکی لب مرز به‌نظر می‌رسید، حالا لابد بیش‌تر احساس می‌کردی لب‌مرزی. توییتر پر است از شوخی‌ درباره‌ی فروپاشی عصبی و «موج بزرگ استعفا». گاهی از گروه‌ چت دوستانه‌مان چند روزی صدایی درنمی‌آید و بعد معلوم می‌شود دوستانم گرفتار نسخه‌های کوچک همین فروپاشی‌ها بوده‌اند، و گاهی مثل همان اوت گذشته این منم که صدایی ازم درنمی‌آید. اینجاست که ادگار آلن پو به موضوع مربوط می‌شود، به‌ویژه برای ما نویسندگان. کمتر حرفه‌ی خلاقی بوده که چنین اوجی گرفته باشد و هم‌زمان زیر بار چنین فشارهایی ادامه پیدا کرده باشد؛ فشار مالی، فشار حرفه‌ای، فشار خانوادگی، فشار روانی‌جنسی، و همه‌ی این‌ها در آثارش نمایان است. به ساختار معمول داستان کوتاه‌های پو فکر کنید: یک راوی تنها که در موقعیتی هولناک گرفتار شده، با شتاب در حال نوشتن جزئیات وحشتناک مخمصه‌ی خود است، در حالی که وضعیتش هر لحظه بدتر می‌شود. این هم بازتاب زندگی خود پو بود و هم روشی شگفت‌انگیز برای نگه‌داشتن توجه خواننده. همین است که داستان‌هایش هنوز هم نزدیک به دویست سال پس از نوشته شدن، ما را مسحور می‌کنند، حتی اگر در نگاه اول ساده به‌نظر برسند. داستان چراییِ نوشتن آن‌ها از سمت پو هم به همان اندازه تکان‌دهنده است. اگر اختیارش دست خودش بود، ترجیح می‌داد مثل قهرمانش، بایرون، فرزندِ خانواده‌ای ثروتمند باشد که میان ماجراجویی‌ها شعرهای رمانتیک می‌سراید و گاهی هم شاید به چند سؤال فلسفی پررمزو‌راز توجه نشان می‌دهد. اما واقعیت زندگی پو کاملاً متفاوت بود. در حقیقت، سرشار از رنج بود. او در سه‌سالگی یتیم شد،  خانواده‌ای ثروتمند سرپرستی‌اش را پذیرفتند و بعد در اواخر نوجوانی از خانه رانده و طرد شد. از آن به بعد، پو هیچ‌وقت پول نداشت، و در همان بی‌پولی، همسر محبوبش سل گرفت؛ همان بیماری‌ای که قبلاً پدر و مادر واقعی‌‌اش را از پای درآورده بود. ناتوان از تاب آوردن فشارِ بیماری همسرش، به گفته‌ی خودش «دیوانه شد، با فاصله‌های طولانیِ ترسناک از هشیاری.» میان فقر مفرط و تجربه‌ی مداوم وحشت در زندگی واقعی، چندان عجیب نیست که پو به سمت نوشتن ژانر وحشت تجاری گرایش پیدا کرد. دقیق‌تر بگوییم، به سمت سبک «بلک‌وود» در داستان‌های کوتاه جنجالی و پرهیجان که بسیاری از نشریات آمریکایی حاضر بودند برایش پول بدهند. «بلک‌وود» مجله‌ای پرطرفدار در اسکاتلندِ اوایل قرن نوزدهم بود که در بریتانیا و آمریکا هم تأثیرگذار شد. داستان‌هایی که در آن منتشر می‌شد ــ همان‌طور که در کتاب «پو و سنت مجله‌ی بریتانیایی» نوشته‌ی مایکل آلن آمده ــ «معمولاً پیرامون قهرمانی در موقعیتی عجیب، هولناک یا بیمارگونه شکل می‌گرفت که به‌تدریج برای تأثیرگذاری بیش‌تر بسط داده می‌شد.» داستان اول پو، «نوشته‌ای که در یک بطری پیدا شد»، یا اثر پخته‌ترش، «قلب رازگو»، را در نظر بگیرید. هر دو از همان الگوی بنیادین پیروی می‌کنند: کسی دارد تجربه‌ای هولناک را برایتان تعریف می‌کند، با چنان جزئیاتی که انگار خودتان هم دارید آن را از سر می‌گذرانید. در «‌نوشته‌ای که در یک بطری پیدا شد»، مردی از طوفانی سهمگین در دریا جان سالم به درمی‌برد، اما بر عرشه‌ی کشتی‌ دیگری گیر می‌افتد که به نظر می‌رسد ارواح خدمه‌ی آن باشند. بعد آن کشتی در گردابی مکیده می‌شود و فرو می‌رود، و با آن هر امیدی نابود می‌شود. در «قلب رازگو»، راوی قتلی بی‌نقص مرتکب می‌شود، اما زیر بار عذاب وجدان به جنون کشیده می‌شود و سرانجام خود به جنایتش اعتراف می‌کند و همه‌ی نقشه‌های دقیقش را بر باد می‌دهد. بااین‌همه، اگر پو از الگوی بلک‌وود همیشه به‌شیوه‌ای یکنواخت استفاده می‌کرد، شاید امروز آثارش را نمی‌خواندیم. در عوض، داستان‌های او دور خود می‌پیچند، هیستری‌شان اغلب به طنز و نقد درون‌متنی بدل می‌شود. او در نامه‌ای به تاریخ 1835، آگاهانه این آثار را چنین توصیف کرد: «چیزهای مضحکی که تا حد گروتسک شدید شده؛ امر هراس‌انگیز وقتی با شدت‌وحدت رنگ وحشت تمام‌عیار بگیرد... راوی واحدی که جوری پرداخته می‌شود تا غریب و رازآمیز به‌نظر برسد.» و در حالی که پژوهشگران معمولاً بر کلمات این توصیف تمرکز می‌کنند، و با وسواس می‌خواهند بفهمند منظور پو از «مضحک» و «گروتسک» چه بوده، آنچه برای من به‌عنوان نویسنده‌ای در حال کار اهمیت دارد ــ و شاید برای شما هم؟ ــ ارجاعات پو به حرکت و دگرگونی در داستان‌هاست؛ به شدید شدن و رنگ گرفتن، به این‌که دقیقاً چگونه وضعیت‌های دشوار را به استعاره تغییر می‌دهد، از طنز بهره می‌گیرد و آن را به تفسیری کلان‌تر می‌رساند. چون سؤال اساسی این است: نویسنده چگونه می‌تواند در ژانری تجاری استادانه بنویسد و در عین حال از آن فراتر برود؟ ژانری که در روزگار ما شاید معادلش رمان‌های عاشقانه، حماسه‌های فانتزی، ناداستان‌های آموزشی یا جستارهای شخصی باشد؟ این همان سؤال اساسی من است. شاید سؤال شما هم باشد. مگر نه این‌که همه‌ی ما دوست داریم خوانده شویم، دستمزد بگیریم، و هم‌زمان شیرینی طنزمان را هم از دست ندهیم؟ برای رسیدن به این مقصود، چه می‌شود اگر بعضی از شگردهای پو را به کار بگیریم تا خوانندگان‌مان را میخکوب کنیم؟ راویان واحد. موقعیت‌های هولناک یا بیمارگونه. لحنی که از هیستری به طنز می‌رسد. منظورم این است که بعد از این چند سالِ کرونایی که پشت سر گذاشته‌ایم، کدام‌یک از ما چنین مواد خامی دمِ دست ندارد؟ خوشبختانه پو دستورالعمل‌هایی روشن ــ هرچند طنزآلود ــ برای آموزش الگوی خودش به‌جا گذاشته. «چگونه یک مقاله‌ی بلک‌وود بنویسیم» که اولین بار در سال 1838 منتشر شد، جستاری شوخ‌وشنگ است که ظاهراً به قلم زنی مسخره نوشته شده که استادی پرافاده دارد یادش می‌دهد چگونه این نوع داستان‌ها را بنویسد. خب، چنین مقاله/داستانی باید چطور پیش برود؟ دکتر محترم می‌گوید مراحل خیلی ساده‌اند: خودت را در مخمصه یا ماجرایی ناخوشایند بینداز (یا مخدر مصرف کن و احساساتت را ثبت کن).  بعد، به لحنت فکر کن. حتماً در سبکی «پراکنده و نه خطی و پر واکنش و عاطفه» بنویس، «همه‌چیز در گردباد باشد؛ سریع و گیج‌کننده.» جملات کوتاه کمک می‌کنند. هر جا توانستی، پای مابعدالطبیعه را وسط بکش، تا قصه‌ات اندکی چاشنی تعالی بگیرد. و در پایان، نشان بده که خوب مطالعه کرده‌ای. از چیزی یا کسی نقل‌قول کن، ترجیحاً به زبانی مرده یا آلمانی. باز هم در این‌جا لحن پو آگاهانه، تمسخر و ابهام درباره‌ی کارهای خودش را دارد، حتی همان‌طور که اصرار می‌ورزد داستان‌های بلک‌وود باید «الگوی ما در همه‌ی موضوعات» باشند. و دلیلش را هم روشن می‌گوید: این چیزها فروش می‌رود. بله، دارم می‌گویم او. می‌دانم می‌توان گفت دارم پو را با شخصیت‌های مقاله‌ی طنزش‌آمیزش «چگونه یک مقاله‌ی بلک‌وود بنویسیم» قاطی می‌کنم، اما به خدا قسم مثل این است که دیوار چهارم را می‌شکند، رو به دوربین برمی‌گردد و با خنده می‌گوید: «اگر روزی غرق شدید یا به دار آویخته شدید، حتماً احساسات‌تان را یادداشت کنید ــ به ازای هر صفحه، ده گینی گیرتان می‌آید.» با توجه به این‌که «صنعت اول‌شخص‌نویسی» در اینترنت مسلط است، این توصیه چندان هم از مد افتاده به‌نظر نمی‌رسد. حتی برایم جنبه‌ای امیدوارکننده دارد. شاید همین تجربه‌های طاقت‌فرسا و ملال‌آور که همه داریم از سر می‌گذرانیم، روزی به کارمان بیاید. شاید بتوانیم یاد بگیریم روزگار همه‌گیری‌مان را به سخره بگیریم، و چه بهتر، ژانرهای پرطرفدار را هم به شوخی بگیریم. (فکر نمی‌کنم تصادفی باشد که خواندنیِ محبوب من در دوران کرونا خبرنامه‌های شخصی بوده، به‌ویژه نوشته‌های مادرـ‌نویسند‌ه‌هایی مثل کیتی لیچ و ایوی ایبرت. فرمول مشابه است: موقعیت‌های هولناک یا دست‌کم نیمه‌هولناک. راویان واحد. شوخی‌هایی آشکار و پنهان.) همین حالا که دارم می‌نویسم، خانه‌ام نیمه‌تاریک است، بیرون صدای رعدوبرق می‌آید، انگار می‌خواهد موتیف گوتیکی که این صحنه کم دارد را فراهم کند، و پایین‌پله‌ها پسرم از خواب بعدازظهر بیدار می‌شود. غروب بارانی‌ای پیش روی‌مان است، خیلی وقت دارم برای دل‌نگرانی درباره‌ی این‌که آیا این جستار خوب از آب درآمده یا نه، آیا توانسته‌ام آنچه را می‌خواستم بگویم یا نه، اما دیگر وقتی برای کار بیشتر نمانده. Jetzt haben wir den Salat. بااین‌حال، اگر مبتذل یا متظاهر از کار درآمده باشد، حدس می‌زنم همیشه می‌توانم وانمود کنم عمدی بوده. اگر خودتان روزی در موقعیتی مشابه قرار گرفتید، حتماً احساسات‌تان را ثبت کنید؛ ارزشش را خواهد داشت، به همان اندازه‌ای که سردبیران امروزی پول می‌دهند. منبع: وبسایت الکتریک‌لیترچر، اکتبر 2021  
نویسنده‌ای زیبا
درباره‌ی جان لورو
نویسنده‌ای زیبا
تابستان 1974، برادرم که از علاقه‌ی من به داستان کوتاه خبر داشت، مجموعه‌ای را که تازه خوانده بود و فکر می‌کرد من هم دوست خواهم داشت، به‌ام داد: مسائل خانوادگی اثر جان لورو. عاشقش شدم. چه‌جور آدمی می‌توانست در توصیف نابودی راهبه‌ای به دست ماشین و گاو چنین جمله‌ای بنویسد: «مادر هامیلیتا با سرعت شصت تا به گاو زد...؟» آدم محبوب من. از پانزده‌سالگی برای خودم می‌نوشتم و در اواخر بیست‌سالگی توانسته بودم رمانی منتشر کنم اما وقتی نسخه‌ی واقعی کتاب رسید و من به‌جای شامپاین، آبجو باز کردم و مشغول خواندن شدم، فهمیدم از آن کتاب متنفرم. از شکل نوشتنش بدم آمد، از پیرنگ بیش‌ازحد حساب‌شده‌اش، از شخصیت اصلی‌اش. معلوم بود که باید از نو شروع کنم؛ اما چطور؟ در همان روزها، در خوش‌اقبالی‌ای اساسی، بورس والاس استگنر را گرفتم؛ برای ورود به کارگاه نویسندگی دانشگاه استنفورد با تدریس جان لورو ــ این اتفاق فقط چند ماه بعد از آن‌که کتابش را خوانده بودم افتاد. در استنفورد فرصت دیدار و کار با نویسندگان و استادان برجسته‌ی دیگری هم دست داد، اما جان لورو کسی بود که عمیقاً بر من اثر گذاشت؛ جدیت و موشکافی‌اش در خواندن، خلاقیت و جسارت ویرایش‌هایش، و انسانیت و شوخ‌طبعی‌ شخصیتش. کارگاه از بسیاری جهات پرتنش بود؛ بگومگوهای مداوم بر سر مرزهای جنسیت، سیاست، هویت جنسی و عشق‌های شکست‌خورده اما جان می‌توانست هر وقت اراده کند ما را بخنداند و این کار را هم می‌کرد. این موهبت فقط نصیب ما نشد: یک روز اتفاقی مردی را دیدم که سال‌ها پیش شاگرد جان در دبیرستانی یسوعی در یکی از ایالت‌های شرقی بود. برایم تعریف کرد کشیش دیگری با یادداشت‌های طعنه‌آمیز روی تخته مدام سعی می‌کرد به جان نیش‌وکنایه بزند. وقتی یکی از دانش‌آموزان پیشنهاد کرد جان وارد «جنگی هوشمندانه» با او شود، جان نپذیرفت، به این دلیل ساده که «هیچ‌وقت با مردی بی‌سلاح نمی‌جنگد.» داستان‌ها و رمان‌هایی برای گرفتن تحسین او برایش می‌فرستادیم ــ بیشترشان در بهترین حالت داستان‌هایی بودند در مرحله‌ی شکل گرفتن ــ و  جان  در جواب آن‌چه را جین آستین «تحسین در قالب  مخالفتِ خردمندانه» می‌نامد، به‌مان منتقل می‌کرد. در خواندن آثار ما بسیار جدی بود و در جواب دادن کاملاً صادق؛ و بعد از آن، به آن‌هایی که گوش شنوا داشتند، سخاوتمندانه کمک می‌کرد تا به راه‌های بازنویسیِ موفق فکر کنند. آن‌قدر خواننده‌ی خوبی بود که تا مدت‌ها بعد از ترک دوره، همچنان داستان‌هایم را برایش می‌فرستادم، انگار او کار دیگری برای خواندن نداشت. این موهبتِ ویرایش سخت‌گیرانه و خلاقانه، و اصرار بر این‌که هر جمله، هر صحنه، ارزش خود را ثابت کند، نتیجه‌ی تمرین‌های آکادمیک او نبود ــ هرچند از آن هم بسیار داشت ــ بلکه از تجربه‌ی عملی‌اش به‌عنوان شاعر، رمان‌نویس و نویسنده‌ی داستان کوتاه می‌آمد. در خواندن آثارش می‌توان دید، می‌توان حس کرد، که چه سخت‌گیری‌ای بر خود تحمیل می‌کرد: دقت، جوهره، صداقت عاطفی، تازگی زیباشناختی؛ کندوکاوی عمیق برای دستیابی به حقیقت اندیشه‌ها و میل‌های ما، و عرضه‌ی یافته‌ها بدون هیچ ملاحظه‌ای، حتی ــ نه، به‌ویژه ــ وقتی این یافته‌ها برداشت‌ها و قطعیت‌های ما از خودمان را به چالش می‌کشید و دل را به آشوب می‌انداخت. عبادتگاه در آلتامیرا را بخوانید. شاید شخصیت پدرِ آن رمان به نظرتان هیولا بیاید، و کاری که می‌کند واقعاً هولناک است، با این‌حال او همچنان انسان است، و رنج و سردرگمی و حسادت و خشم کورکننده‌ای که به عملش منجر می‌شود، قابل‌درک است و پژواکی از شناخت ما از خودمان دارد. گاهی به تصویر کشیدن آدم‌ها در آثار جان ترسناک‌اند، اما هرگز تحقیرآمیز نیستند؛ شوخ‌طبعی‌اش شبیه شوخ‌طبعی جان دان است؛ شوخی‌ای جدی؛ ماجراجو در زبان و فرم، بی‌آن‌که هرگز سطحی و لوس شود. او نویسنده‌ای زیباست. وقتی داستان کوتاهی مثل «کالبدشناسیِ سعادت» یا «وداع‌ها» را می‌خوانید، یا رمانی مثل یک حرفه‌ی شرافتمندانه، یا عبادتگاه در آلتامیرا، یا در سال‌های اخیر پسر مِدیچی، امکان ندارد دل‌تان نخواهد که با نویسنده‌اش معاشرت کنید و بخشی از آن‌چه را درباره‌ی هنری که این‌قدر خوب و این‌قدر طولانی تمرین کرده، یاد بگیرید. خواندن آثار چه کسانی به نظرش مفید است؟ چه کسانی را یک‌بار می‌خوانَد و دیگر هرگز نمی‌خواند؟ چرا؟ چطور باید با ناکامی کنار آمد؛ چه در نرسیدن به آن سطحی از نوشتن که می‌خواهی، چه در برابر بی‌تفاوتی یا حتی خصومتی که جهان ممکن است در برابر کاری که به آن افتخار می‌کنید از خود نشان دهد؟ چه چیز تو را نگه می‌دارد؟ در طی سال‌ها، شاگردانی مثل من این امتیاز را داشتند که دور میزی با جان لورو بنشینند و این سؤال‌ها را از او بپرسند، آثار یکدیگر را بخوانند، انتقادها را تاب بیاورند و چیزی یاد بگیرند و به نوشتن ادامه دهند، و سرانجام نه با نقشه‌ی راهی قطعی یا مجموعه‌ای از قواعد، بلکه با ظرفیتی تازه برای تخیل ــ و بازتخیل ــ درباره‌ی داستان‌هایشان از آن‌جا بیرون بیایند. من خوش‌شانس بودم که آن‌جا باشم، در بخشیدنِ جان از بینش و تجربه‌اش سهمی داشته باشم. همان وقت می‌دانستم، و شگفتی‌ام از این خوش‌اقبالی در گذر سال‌ها فقط بیشتر و بیشتر شده است. منبع: فصلی از کتاب A Manner of Being  Writers on Their Mentors  
سانسورچی درون
سانسورچی درون
گاهی حین تدریس با شاگردانم درباره‌ی آن رفیق‌نمایِ حیله‌گر کوچک و آزاردهنده‌ای حرف می‌زنم که همراه همه‌ی کسانی است که برای نوشتن کلمات روی کاغذ تقلا می‌کنند و بی‌آنکه متوجه باشم، به شانه‌ی چپم اشاره می‌کنم. هیچ‌وقت به راست اشاره نمی‌کنم، همیشه به چپ. ظاهراً سانسورچی درونم آن‌جا می‌نشیند. سال‌هاست جوری روی شانه‌ی چپم جا خوش کرده که عجیب است هنوز یک‌طرفم کج نشده.  هر بار که می‌خواهم کار جدیدی شروع کنم، او بسته به حال و هوایش، چیزهایی در گوشم زمزمه می‌کند یا فریاد می‌زند؛ این‌ها فقط بخشی از حرف‌هایش است:  این مزخرفه. وقت هدر دادنه. (خنده‌ی تحقیرآمیز.) واقعاً فکر می‌کنی از پسش برمی‌آی؟ فلانی و فلانی بهتر انجامش داده‌ن. عجب فکر احمقانه‌ای. چه خسته‌کننده. می‌خوای یه چرت بزنی؟ سانسورچی درونم می‌خواهد مرا از پا دربیاورد. می‌خواهد بساطم را جمع کنم، درست مثل آن مرد در یکی از کارتون‌های محبوبم در مجله‌ی نیویورکر؛ مرد در قاب سمت چپ، با حالتی کسل و تسلیم، خیره به بیرون پنجره ایستاده است. عنوان قاب این است: «انسداد نویسندگی: موقت». در قاب سمت راست، او دقیقاً همان‌طور ایستاده، هیچ چیز تغییر نکرده، جز این‌که حالا جلوی یک مغازه‌ی ماهی‌فروشی ایستاده که اسم خودش روی تابلو نوشته شده. عنوان؟ «انسداد نویسندگی: دائمی» سانسورچی من به کمتر از این راضی نمی‌شود؛ می‌خواهد مرا به یک ماهی‌فروش تبدیل کند. البته هیچ اشکالی ندارد کسی ماهی بفروشد، اما  من هیچ چیزی درباره‌ی ماهی‌فروشی بلد نیستم و از بویش هم چندان خوشم نمی‌آید. آنچه می‌دانم ــ آنچه در دو دهه‌ی گذشته درباره‌ی خودم یاد گرفته‌ام ــ این است که اگر ننویسم، حالم خوب نیست. اگر ننویسم، جهان اطرافم آرام‌آرام رنگش را از دست می‌دهد. ذوقم کور می‌شود. به شوهرم غر می‌زنم، حوصله‌ی بچه‌ام را ندارم، و به‌جای این‌که به درخت افرا‌ی خیره‌کننده‌ی پشت پنجره یا دسته‌ی غازهایی که از جلوی حیاطمان عبور می‌کنند نگاه کنم و لذت ببرم، چشمم می‌افتد به چیزهای کوچکِ اعصاب‌خرد‌کن توی خانه: ترک سقف، یا لکه‌های انگشت روی دیوار راه‌پله. اگر ننویسم، دلم به جای سبک شدن سنگین می‌شود. یاد گرفته‌ام چطور با سانسورچی‌ام زندگی کنم. جنگیدن با او فایده ندارد. اول با به رسمیت شناختنش شروع می‌شود ــ اِه، سلام، باز تویی ــ و بعد پذیرفتن همزیستی‌مان. مثل برچسب‌های روی سپر عقبی ماشین پریوس تویوتا که کلمه‌ی همزیستی با نماد همه‌ی ادیان جهان نوشته شده، نویسنده و سانسورچی درونش باید یاد بگیرند کنار هم دوام بیاورند. وقتی آن قدر با سانسورچی درونت عیاق شدی که حتی اسم مستعار برایش گذاشتی باید با او مثل همکاری مزاحم و احتمالاً کارشکن برخورد کنی. سعی کن با زبان اداری مدیریتش کنی: ممنون که مطرح کردی، می‌تونم بعداً باهات در این باره صحبت کنم؟ تمرین روزانه‌ی این کار نوعی حافظه‌ی عضلانی می‌سازد. جا می‌افتد، و تبدیل به عادت می‌شود. هر  روز صبح، وقتی تنهایی مسیر آشپزخانه تا میزم را می‌روم، سعی می‌کنم این را به یاد بیاورم. خانه‌ام ساکت است. خانواده‌ام رفته‌اند بیرون. ساعت‌ها پیش رویم کش می‌آیند. تخت‌ها مرتب شده‌اند، سگ‌ها گردش روزانه‌شان را رفته‌اند. هیچ‌چیز جلوم را نمی‌گیرد. هیچ‌چیز، جز آن غول سمی کوچک که روی شانه‌ی چپم نشسته. درست وقتی فکر می‌کنم شکستش داده‌ام، خودش را به شکلی تازه درمی‌آورد. باید هشیار باشم، آماده‌به‌کار. وانمود می‌کند حسن‌نیت دارد. به‌ام می‌گوید حرف‌هایش به صلاح خودم است. شاید بهتر باشه یه چیز تجاری‌تر بنویسی. می‌دونی، رمان‌های هیجان‌انگیز الان طرفدار دارند. چرا یکی از اون‌ها ننویسی؟ یا دست‌کم یه کتاب معمایی؟ عزیزم (از این‌که صدایم می‌کند «عزیزم» متنفرم) کسی دلش نمی‌خواد کتابی درباره‌ی یه پیرمرد افسرده بخونه. یا درباره‌ی مادری با اختلال پرخاشگری منفعل. چرا محض تنوع کتابی با یه شخصیت زن قدرتمند نمی‌نویسی؟ مثلاً یه ابرقهرمان زن. کسی که کمتر... نمی‌دونم... قربانی‌طور باشه؟ زیر نقاب خیرخواهی یا صداقت، سانسورچی‌ام مثل موشکی هدایت‌شونده است که دقیقاً به گوشه‌وکنارهایی که در آن ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرترم نشانه می‌رود. او از هیچ فرومایگی و نیرنگی دریغ نمی‌کند تا مانع نوشتن شود. تنها چیزی که می‌خواهد این است که مرا از ورود به آن فضای خاصی که سرچشمه‌ی کار از آن می‌جوشد باز دارد. در ابتدای هر کار، بیش از هر زمان دیگر موذی و خطرناک است، چون می‌داند وقتی شروع کنم، دیگر قدرتی بر من نخواهد داشت. پس نوک پایم را در چشمه فرو می‌برم. شتاب کلمات را آنجا حس می‌کنم. کلماتی که همچون هزار ماهی نقره‌ای ریز، درست زیر سطح، از کنارم می‌گذرند. اگر نگیرم‌شان، گم می‌شوند. منبع: این متن فصلی است از کتاب Still Writing: The Perils and Pleasures of a Creative Life که در سال 2013 منتشر شده است.