خانواده فرهنگی چشمه / مدرسه چشمه /مجله/بعد از سقوط

بعد از سقوط

مصمم‌ام به نوشتن ادامه بدهم؛ هیچ‌وقت این‌قدر برایم مهم نبوده که بنویسم
نویسنده:
حنیف قریشی
بعد از سقوط

روز باکسینگ‌، در رُم، بعد از پیاده‌روی سرخوشانه‌ای تا میدان پیاتزا دل پوپولو و گشت‌وگذار در باغ ویلا بورگِزه و بازگشت به آپارتمان، زمین خوردم.
پشت میز اتاق نشیمنِ ایزابلا نشسته بودم و داشتم با آیپدم کار می‌کردم، و چند لحظه قبلش مو صلاح را دیده بودم که به استون‌ویلا گل زده بود. داشتم آبجو می‌خوردم که ناگهان سرم گیج رفت. به جلو خم شدم و سرم را بین پاهایم گذاشتم؛ چند دقیقه بعد در دریای خون به هوش آمدم، گردنم در وضعیت هولناکی بود؛ کاملاً کج شده بود، و ایزابلا کنارم روی زانوهایش نشسته بود.
بعد از آن لحظه چیز نیم‌دایره‌ای دیدم با چنگال‌هایی بیرون‌زده که به سمتم می‌خزید. با ته‌مانده‌ی قوه‌ی عقلم فهمیدم  یکی از دستان خودم است؛ چیزی بیگانه که هیچ اختیاری بر آن نداشتم.
به ذهنم خطور کرد هیچ هماهنگی‌ای میان ذهنم و آن‌چه از بدنم باقی مانده وجود ندارد. از خودم جدا شده بودم. باور داشتم در حال مرگم، این‌که سه نفس بیش‌تر نمانده. به نظرم می‌رسید این شیوه‌ی مردن، رقت‌بار و حقیرانه است.
می‌گویند لحظه‌ی مرگ، زندگی‌ات از جلوی چشمانت می‌گذرد، اما برای من خبری از گذشته نبود، آینده بود که پیش چشمم آمد ـــ همه‌ی ‌چیزهایی که از من ربوده می‌شد، کارهایی که آرزو داشتم هنوز انجام دهم.
**
من و ایزابلا در لندن زندگی می‌کنیم، اما برای کریسمس در آپارتمان او در رم بودیم و همان‌جا زمین خوردم؛ پشت همان میز بزرگ گرد، پر از کتاب و کاغذ، جایی که صبح‌ها با هم کار می‌کنیم.
از حمام فریاد هراسانم را شنید، آمد و آمبولانس خبر کرد. او جانم را نجات داد و کنارم نشست و آرامم کرد. به او گفتم می‌خواهم با سه پسرم تماس تصویری بگیرم و خداحافظی کنم، اما ایزابلا گفت کار درستی نیست، می‌ترساندشان و حال‌شان را بد می‌کند.
چند روزی به غایت درهم‌شکسته بودم و ضربه‌ی روحی شدیدی خورده بودم و اصلاً خودم را نمی‌شناختم.
حالا در بیمارستان جِمِلی رم بستری‌ام. نمی‌توانم دست‌ها و پاهایم را حرکت بدهم. نمی‌توانم بینی‌ام را بخارانم، تلفن کنم یا خودم غذا بخورم. همان‌طور که می‌توانید تصور کنید، این وضعیت هم خفت‌آور است و هم خوارکننده، و مرا باری کرده بر دوش دیگران. گزارش بیمارستان می‌گوید افتادنم باعث کشیدگی شدید گردن و بلافاصله فلج چهار اندام شده. اسکن ام‌آر‌آی نشان داد کانال نخاعی به‌شدت تنگ شده و آسیب نخاعی از مهره‌ی C3 تا C5 دیده می‌شود. به زبان ساده، مهره‌های بالای ستون فقراتم جابه‌جا شده‌اند. روی گردنم عمل جراحی انجام داده‌اند تا فشار از روی نخاعم برداشته شود و بهبودهای حرکتی ناچیزی نشان داده‌ام.
اندک حس و حرکتی در همه‌ی اندام‌هایم باقی است؛ چیزی که به‌اش می‌گویند قطع کامل برایم اتفاق نیفتاده. به‌زودی فیزیوتراپی و توان‌بخشی را شروع می‌کنم. 
در حال حاضر قطعی نیست که آیا دوباره می‌توانم راه بروم یا نه، آیا می‌توانم دوباره قلم توی دستم بگیرم یا نه. این کلمات را به ایزابلا می‌گویم و او دارد از زبان من آهسته روی آیپدش می‌نویسد. مصمم‌ام به نوشتن ادامه بدهم؛ هیچ‌وقت این‌قدر برایم مهم نبوده که بنویسم.
**
در کودکی بچه‌ی خوشحالی نبودم، اما غمگین هم نبودم. همین که خواندن یاد گرفتم آزاد شدم. می‌توانستم هر روز بروم به کتابخانه‌ها، اغلب همراه مادرم می‌رفتم و فهمیدم کتاب‌ها راهی برای گریز از محیط اطرافم بودند.
کمی بعد دوچرخه‌سواری یاد گرفتم. می‌توانستم تنهایی در حومه‌ای که بزرگ شدم بگردم؛ در خیابان‌ها و دشت‌های ‌روستایی‌اش. منطقه‌ای بود به اسم کِنت، که کمی قبل از تولدم بدجوری بمباران شده بود.
آن روزها، والدین کمتر رفتار پلیس‌مآب داشتند. صبح یک پنی دستت می‌دادند و انتظار نداشتند تا عصر تو را ببینند. من کل روز دوچرخه‌سواری می‌کردم، هر جا می‌خواستم می‌ایستادم و با هر کسی که داستانی برای گفتن داشت گپ می‌زدم. هنوز هم همین‌طورم.
عنصر سوم آزادی‌ام کشف کتابچه‌ی آموزش تایپ پدرم بود. او روزنامه‌نگار بود و داستان هم می‌نوشت. تایپ پرانرژی‌اش با آن آستین‌های جذاب به چشمم تأثیرگذار بود.
روزی یک ماشین تحریر کوچک قابل‌حمل در کیف آبی رنگی خرید که خیلی به‌اش می‌بالید. ماشین تحریرش سبک بود؛ آن را تاب ‌داد و ‌چرخاند و ناگهان اعلام کرد می‌خواهد به ویتنام برود، گفت می‌خواهد مثل همینگوی یا نورمن میلر خبرنگار جنگی شود.
من با کراوات مدرسه چشم‌هایم را می‌بستم و می‌توانستم کلمات را درست و به ترتیب روی صفحه تایپ کنم.
هیجان‌انگیز بود. آن موقع داشتم جنایت و مکافات می‌خواندم و به عنوان تمرین شروع کردم به رونویسی صفحات این رمان بزرگ.
در مدرسه فاجعه بودم، اما بالاخره چیزی پیدا کرده بودم که از پسش برمی‌آمدم. هیچ‌وقت علاقه‌ای به نوشتن درباره‌ی دنیای زیرآب، داستان‌های ماجراجویانه یا قصه‌های شگفت‌انگیز پر از غول‌، کوتوله‌، جن یا پری‌دریایی نداشتم.
درباره‌شان چیز زیادی نمی‌دانستم اما آدم‌های دوروبرم را می‌شناختم. و به نظرم همین مسئله مرا آدمی واقع‌گرا کرد. یک روز داشتم از پنجره‌ی کلاس به بیرون نگاه می‌کردم که به خودم گفتم نویسنده‌ام. 
به نظرم این عنوان به‌ام می‌آمد، مثل پیراهنی خوش‌دوخت قواره‌ام بودم. مشتاق بودم دیگران هم این عنوان را خطاب به من بگویند، هرچند هنوز چیزی ننوشته بودم. 
به‌هرحال که در مدرسه همیشه با کلمات مختلفی خطابم می‌کردند: براونی، پاکی، اَن‌چهره. پس کلمه‌ی خودم را پیدا کردم، به‌اش چسبیدم و هیچ‌وقت رهایش نکردم. نویسنده هنوز هم کلمه‌ی من است.
چند لحظه مرا ببخشید، باید بیایند و تنقیه‌ام کنند.
از آخرین باری که انگشت‌پوش پزشکی وارد بدنم شد چند سالی گذشته. وقتی پرستار مرا برمی‌گرداند پرسید: «نوشتن بچه‌های نیمه‌شب چقدر طول کشید؟» جواب دادم: «فکر نمی‌کنی اگه من اون رو نوشته بودم می‌رفتم یه جای خصوصی واسه درمان؟»
**
قبل از این حادثه، وقتی صبح از خواب بیدار می‌شدم، اولین کاری که می‌کردم این بود که قهوه‌ درست کنم و بروم طبقه‌ی بالا پشت میز کارم که مشرف به خیابان است. دورتادور میز، در گلدان‌ها و فنجان‌های قدیمی قهوه‌، ده‌ها خودنویس، مداد و ماژیک دارم، شیشه‌های جوهر هم زیاد دارم؛ در انواع و اقسام رنگ‌ها از شاد و روشن گرفته تا تیره.
خودکاری برمی‌داشتم و روی کاغذ باکیفیت ضخیمی علامتی می‌گذاشتم، بعد علامتی دیگر، یک کلمه می‌نوشتم، یک جمله و بعد جمله‌ای دیگر، تا وقتی که حس می‌کردم چیزی در درونم بیدار شده. نوشته‌های روی صفحه زیگ‌زاگی و رنگی‌رنگی بودند، انگار در کلاس درسی اتفاقی افتاده باشد.
هم‌زمان که این علامت را می‌ساختم، صدای حرف‌ زدن شخصیت‌ها را می‌شنیدم، اگر خوش‌شانس بودم با هم حرف می زدند یا حتی همدیگر را سرگرم می‌کردند. هیجان‌زده می‌شدم و حس می‌کردم زندگی‌ام بالاخره معنایی پیدا کرده.
مطمئنم نقاشان، معماران و باغبان‌ها ابزارهایشان را دوست دارند و آن‌ها را جزوی از  بدن خود می‌بینند. امیدوارم روزی دوباره بتوانم از ابزارهای عزیز و گرانقدرم استفاده کنم.
عذر‌خواهی می‌کنم، دارند در شکمم چیزی به اسم هپارین تزریق می‌کنند، رقیق‌کننده‌‌ی خون است.
نوشتن با دست، کشیدن مچ روی صفحه ــ حس پوست روی کاغذ ــ برایم بیشتر شبیه نقاشی است تا تایپ کردن. دلم نمی‌خواهد مستقیماً روی یک دستگاه بنویسم؛ به نظرم زیادی رسمی است.
بعد از مدتی، یک کلمه کلمه‌ی دیگری می‌سازد، بعد کلمه‌ی دیگری و جمله‌های بیشتری می‌آیند. با پیژامه‌ی راه‌راه پل اسمیت پشت میزم می‌نشینم و بعد از یک ساعت شاید چیزی به دست بیاید که به کارم بیاید.
وقتی دوباره می‌خوانمش، معمولاً چیزی توجهم را جلب می‌کند که می‌توانم پرورشش بدهم. گمانم الان به این روش می‌گویند نوشتن آزاد یا تداعی آزاد. از هیچ شروع می‌کنی و بعد از مدتی خودت را در جای تازه‌ای پیدا می‌کنی.
اما دست‌هایم هنوز مثل اشیایی بیگانه‌اند. ورم کرده‌اند، نمی‌توانم باز و بسته‌شان کنم، و وقتی زیر ملافه‌اند دقیق نمی‌توانم بگویم کجایند. شاید واقعاً در ساختمانی دیگر باشند، با دوستانشان نوشیدنی می‌خورند.
از آی‌سی‌یو به اتاق کوچک دلگیر کناری منتقل شده‌ام. پیش رویم تصویری از مریم مقدس است و منظره‌ی بیرون پنجره که خودم نمی‌بینم پارکینگ، بزرگراه و درختان کاج رومی است که شبیه سایبان‌های چتر‌ی‌اند. به ایزابلا می‌گویم این‌جا از وقتی همینگوی رفته نونوار نشده.
دیروز حالم خوب نبود. وقتی می‌خواستم این کلمات را به ایزابلا بگویم تا بنویسد، از کُند پیش رفتن کار کلافه شدم. او ایتالیایی است و انگلیسی زبان دومش، پس همیشه دقیقاً متوجه نمی‌شود چه می‌گویم.
کارلو قریشی، دومین پسرِ دوقلویم، حالا به ایتالیا پرواز کرده و در این نوشتن کمکم می‌کند. او اواخر دهه‌ی بیست زندگی‌اش است و مثل من در دانشگاه فلسفه خوانده. فیلم و ورزش دوست دارد و تازه دارد مسیرش را به‌عنوان فیلمنامه‌نویس پیدا می‌کند. خوشم می‌آید سریع تایپ می‌کند. البته، در حالت عادی خودم می‌توانم همه‌ی این چیزها را بنویسم. حتی می‌توانم هجی‌شان کنم.
من و ایزابلا بحث‌مان شده. او کل روز در بیمارستان کنار من است و خسته و لاغر به‌نظر می‌رسد، که در این فشار طاقت‌فرسا طبیعی است. وقتی برگشت سمتم و پرسید: «تو هرگز برای من همچین کاری می‌کردی؟» نتوانستم جواب بدهم. نمی‌دانم.
رابطه‌ی ما مسیری جدید پیدا کرده، مسیری که پیش‌بینی‌اش نمی‌کردیم، و باید راه تازه‌ای برای دوست ‌داشتن هم پیدا کنیم. در حال حاضر، نمی‌دانم چطور.
چند ماه پیش، اپل‌موزیک به نمایندگی از بیتلز از من خواست مقدمه‌ای برای کتاب Get Back  بنویسم تا هم‌زمان با انتشار سریال بیتلزِ پیتر جکسون در دیزنی منتشر شود. مدت‌ طولانی گیر کرده بودم چه بنویسم. چه می‌توان درباره‌ی بیتلز گفت که قبلاً گفته نشده باشد؟
و بعد به فکرم رسید آن چهار پسر، با همه‌ی همکاران بی‌شمارشان، کارهایی با هم کردند که جدا از هم نمی‌توانستند. این هم معجزه است و هم یک وابستگی ترسناک. در تجربه‌ی من، همه‌ی هنرمندان اهل همکاری‌اند.
اگر با فرد خاصی همکاری نمی‌کنی، با تاریخ رسانه همکاری می‌کنی، با زمانه، سیاست و فرهنگی که در آن هستی هم همین‌طور. هیچ فردی به‌تنهایی وجود ندارد.
در این بیمارستان متروک رومی، در حاشیه‌ی رم، دارم این کلمات را می‌نویسم تا به کسی دست برسانم و هم‌زمان تلاش کنم با ایزابلا پیوندی تازه از یک رابطه‌ی قدیمی بسازم. فکر می‌کنید همین فعلاً برایم بس نباشد؟ کار کمی نیست.
ای کاش این اتفاق برایم نیفتاده بود، اما هیچ خانواده‌ای روی این سیاره نیست که از فاجعه یا مصیبت در امان بماند. با این‌همه، از دل این شکست‌های ناگهانی باید فرصت‌های تازه‌ای برای خلاقیت بیرون بیاید.
خواننده‌ی من،  اگر امشب تو کنارم بودی، هر کدام‌مان یک لیوان بزرگ ودکا با آبمیوه‌ می‌ریختیم، می‌نوشیدیم و با اندکی امید همدیگر را در آغوش می‌گرفتیم.


منبع: این متن بخشی است از کتاب بعد از سقوط که فوریه‌ی 2025 در وبسایت لیت‌هاب منتشر شده.