
اوت گذشته، دو هفته قبل از انتشار اولین کتابم، پرستار بچهام ناگهانی قرارمان را بهم زد و گفت دیگر نمیآید. هفتهی اول از کار تماموقتم مرخصی گرفتم و سعی کردم به هر ضربوزوری شده کارهای فریلنسیام را هم انجام بدهم ــ هاهاها ــ در حالی که همزمان از پسر یکسالهام مراقبت میکردم. هفتهی دوم، تعطیلاتی بود که از مدتها پیش برنامهاش را ریخته بودیم، قرار بود همهی خانوادهام در خانهای اجارهای کنار ساحل جمع شویم تا پنجاهمین سالگرد ازدواج پدر و مادرم را جشن بگیریم. دلم برای دیدن همهی عزیزانم پر میزد و اگر نمیرفتم احساس گناه میکردم، حتی با آنکه خیلی میترسیدم همهمان به ویروس دلتا مبتلا شویم. خانهی ساحلی اصلاً برای کودک امن نبود؛ نه، بهتر است بگویم انگار عمداً جوری ساخته شده بود که آسیب بزند. هر ده ثانیه یک بار، پسرم میخواست از بالکن شیرجه بزند پایین، رگهای گردنم بیشتر و بیشتر منقبض میشد تا جایی که دیگر بهسختی میتوانستم سرم را بچرخانم. بعد، در راه برگشت با ماشین، علائم شروع شد. کووید نبود. فقط یک سرماخوردگی شدید بود، اما باز هم دلم میخواست همانجا روی ورودی خانه دراز بکشم و بیحرکت بمانم.
آن دو هفته سخت گذشت. دو سال گذشته کلاً سخت بوده. همهگیری استرسهای تازهای درست کرده؛ اگر زندگیات قبلاً حتی اندکی لب مرز بهنظر میرسید، حالا لابد بیشتر احساس میکردی لبمرزی. توییتر پر است از شوخی دربارهی فروپاشی عصبی و «موج بزرگ استعفا». گاهی از گروه چت دوستانهمان چند روزی صدایی درنمیآید و بعد معلوم میشود دوستانم گرفتار نسخههای کوچک همین فروپاشیها بودهاند، و گاهی مثل همان اوت گذشته این منم که صدایی ازم درنمیآید.
اینجاست که ادگار آلن پو به موضوع مربوط میشود، بهویژه برای ما نویسندگان. کمتر حرفهی خلاقی بوده که چنین اوجی گرفته باشد و همزمان زیر بار چنین فشارهایی ادامه پیدا کرده باشد؛ فشار مالی، فشار حرفهای، فشار خانوادگی، فشار روانیجنسی، و همهی اینها در آثارش نمایان است. به ساختار معمول داستان کوتاههای پو فکر کنید: یک راوی تنها که در موقعیتی هولناک گرفتار شده، با شتاب در حال نوشتن جزئیات وحشتناک مخمصهی خود است، در حالی که وضعیتش هر لحظه بدتر میشود. این هم بازتاب زندگی خود پو بود و هم روشی شگفتانگیز برای نگهداشتن توجه خواننده. همین است که داستانهایش هنوز هم نزدیک به دویست سال پس از نوشته شدن، ما را مسحور میکنند، حتی اگر در نگاه اول ساده بهنظر برسند.
داستان چراییِ نوشتن آنها از سمت پو هم به همان اندازه تکاندهنده است. اگر اختیارش دست خودش بود، ترجیح میداد مثل قهرمانش، بایرون، فرزندِ خانوادهای ثروتمند باشد که میان ماجراجوییها شعرهای رمانتیک میسراید و گاهی هم شاید به چند سؤال فلسفی پررمزوراز توجه نشان میدهد. اما واقعیت زندگی پو کاملاً متفاوت بود. در حقیقت، سرشار از رنج بود. او در سهسالگی یتیم شد، خانوادهای ثروتمند سرپرستیاش را پذیرفتند و بعد در اواخر نوجوانی از خانه رانده و طرد شد. از آن به بعد، پو هیچوقت پول نداشت، و در همان بیپولی، همسر محبوبش سل گرفت؛ همان بیماریای که قبلاً پدر و مادر واقعیاش را از پای درآورده بود. ناتوان از تاب آوردن فشارِ بیماری همسرش، به گفتهی خودش «دیوانه شد، با فاصلههای طولانیِ ترسناک از هشیاری.» میان فقر مفرط و تجربهی مداوم وحشت در زندگی واقعی، چندان عجیب نیست که پو به سمت نوشتن ژانر وحشت تجاری گرایش پیدا کرد. دقیقتر بگوییم، به سمت سبک «بلکوود» در داستانهای کوتاه جنجالی و پرهیجان که بسیاری از نشریات آمریکایی حاضر بودند برایش پول بدهند.
«بلکوود» مجلهای پرطرفدار در اسکاتلندِ اوایل قرن نوزدهم بود که در بریتانیا و آمریکا هم تأثیرگذار شد. داستانهایی که در آن منتشر میشد ــ همانطور که در کتاب «پو و سنت مجلهی بریتانیایی» نوشتهی مایکل آلن آمده ــ «معمولاً پیرامون قهرمانی در موقعیتی عجیب، هولناک یا بیمارگونه شکل میگرفت که بهتدریج برای تأثیرگذاری بیشتر بسط داده میشد.» داستان اول پو، «نوشتهای که در یک بطری پیدا شد»، یا اثر پختهترش، «قلب رازگو»، را در نظر بگیرید. هر دو از همان الگوی بنیادین پیروی میکنند: کسی دارد تجربهای هولناک را برایتان تعریف میکند، با چنان جزئیاتی که انگار خودتان هم دارید آن را از سر میگذرانید. در «نوشتهای که در یک بطری پیدا شد»، مردی از طوفانی سهمگین در دریا جان سالم به درمیبرد، اما بر عرشهی کشتی دیگری گیر میافتد که به نظر میرسد ارواح خدمهی آن باشند. بعد آن کشتی در گردابی مکیده میشود و فرو میرود، و با آن هر امیدی نابود میشود. در «قلب رازگو»، راوی قتلی بینقص مرتکب میشود، اما زیر بار عذاب وجدان به جنون کشیده میشود و سرانجام خود به جنایتش اعتراف میکند و همهی نقشههای دقیقش را بر باد میدهد.
بااینهمه، اگر پو از الگوی بلکوود همیشه بهشیوهای یکنواخت استفاده میکرد، شاید امروز آثارش را نمیخواندیم. در عوض، داستانهای او دور خود میپیچند، هیستریشان اغلب به طنز و نقد درونمتنی بدل میشود. او در نامهای به تاریخ 1835، آگاهانه این آثار را چنین توصیف کرد: «چیزهای مضحکی که تا حد گروتسک شدید شده؛ امر هراسانگیز وقتی با شدتوحدت رنگ وحشت تمامعیار بگیرد... راوی واحدی که جوری پرداخته میشود تا غریب و رازآمیز بهنظر برسد.» و در حالی که پژوهشگران معمولاً بر کلمات این توصیف تمرکز میکنند، و با وسواس میخواهند بفهمند منظور پو از «مضحک» و «گروتسک» چه بوده، آنچه برای من بهعنوان نویسندهای در حال کار اهمیت دارد ــ و شاید برای شما هم؟ ــ ارجاعات پو به حرکت و دگرگونی در داستانهاست؛ به شدید شدن و رنگ گرفتن، به اینکه دقیقاً چگونه وضعیتهای دشوار را به استعاره تغییر میدهد، از طنز بهره میگیرد و آن را به تفسیری کلانتر میرساند. چون سؤال اساسی این است: نویسنده چگونه میتواند در ژانری تجاری استادانه بنویسد و در عین حال از آن فراتر برود؟ ژانری که در روزگار ما شاید معادلش رمانهای عاشقانه، حماسههای فانتزی، ناداستانهای آموزشی یا جستارهای شخصی باشد؟ این همان سؤال اساسی من است. شاید سؤال شما هم باشد. مگر نه اینکه همهی ما دوست داریم خوانده شویم، دستمزد بگیریم، و همزمان شیرینی طنزمان را هم از دست ندهیم؟
برای رسیدن به این مقصود، چه میشود اگر بعضی از شگردهای پو را به کار بگیریم تا خوانندگانمان را میخکوب کنیم؟ راویان واحد. موقعیتهای هولناک یا بیمارگونه. لحنی که از هیستری به طنز میرسد. منظورم این است که بعد از این چند سالِ کرونایی که پشت سر گذاشتهایم، کدامیک از ما چنین مواد خامی دمِ دست ندارد؟ خوشبختانه پو دستورالعملهایی روشن ــ هرچند طنزآلود ــ برای آموزش الگوی خودش بهجا گذاشته. «چگونه یک مقالهی بلکوود بنویسیم» که اولین بار در سال 1838 منتشر شد، جستاری شوخوشنگ است که ظاهراً به قلم زنی مسخره نوشته شده که استادی پرافاده دارد یادش میدهد چگونه این نوع داستانها را بنویسد. خب، چنین مقاله/داستانی باید چطور پیش برود؟ دکتر محترم میگوید مراحل خیلی سادهاند: خودت را در مخمصه یا ماجرایی ناخوشایند بینداز (یا مخدر مصرف کن و احساساتت را ثبت کن). بعد، به لحنت فکر کن. حتماً در سبکی «پراکنده و نه خطی و پر واکنش و عاطفه» بنویس، «همهچیز در گردباد باشد؛ سریع و گیجکننده.» جملات کوتاه کمک میکنند. هر جا توانستی، پای مابعدالطبیعه را وسط بکش، تا قصهات اندکی چاشنی تعالی بگیرد. و در پایان، نشان بده که خوب مطالعه کردهای. از چیزی یا کسی نقلقول کن، ترجیحاً به زبانی مرده یا آلمانی. باز هم در اینجا لحن پو آگاهانه، تمسخر و ابهام دربارهی کارهای خودش را دارد، حتی همانطور که اصرار میورزد داستانهای بلکوود باید «الگوی ما در همهی موضوعات» باشند. و دلیلش را هم روشن میگوید: این چیزها فروش میرود. بله، دارم میگویم او. میدانم میتوان گفت دارم پو را با شخصیتهای مقالهی طنزشآمیزش «چگونه یک مقالهی بلکوود بنویسیم» قاطی میکنم، اما به خدا قسم مثل این است که دیوار چهارم را میشکند، رو به دوربین برمیگردد و با خنده میگوید: «اگر روزی غرق شدید یا به دار آویخته شدید، حتماً احساساتتان را یادداشت کنید ــ به ازای هر صفحه، ده گینی گیرتان میآید.»
با توجه به اینکه «صنعت اولشخصنویسی» در اینترنت مسلط است، این توصیه چندان هم از مد افتاده بهنظر نمیرسد. حتی برایم جنبهای امیدوارکننده دارد. شاید همین تجربههای طاقتفرسا و ملالآور که همه داریم از سر میگذرانیم، روزی به کارمان بیاید. شاید بتوانیم یاد بگیریم روزگار همهگیریمان را به سخره بگیریم، و چه بهتر، ژانرهای پرطرفدار را هم به شوخی بگیریم. (فکر نمیکنم تصادفی باشد که خواندنیِ محبوب من در دوران کرونا خبرنامههای شخصی بوده، بهویژه نوشتههای مادرـنویسندههایی مثل کیتی لیچ و ایوی ایبرت. فرمول مشابه است: موقعیتهای هولناک یا دستکم نیمههولناک. راویان واحد. شوخیهایی آشکار و پنهان.)
همین حالا که دارم مینویسم، خانهام نیمهتاریک است، بیرون صدای رعدوبرق میآید، انگار میخواهد موتیف گوتیکی که این صحنه کم دارد را فراهم کند، و پایینپلهها پسرم از خواب بعدازظهر بیدار میشود. غروب بارانیای پیش رویمان است، خیلی وقت دارم برای دلنگرانی دربارهی اینکه آیا این جستار خوب از آب درآمده یا نه، آیا توانستهام آنچه را میخواستم بگویم یا نه، اما دیگر وقتی برای کار بیشتر نمانده. Jetzt haben wir den Salat. بااینحال، اگر مبتذل یا متظاهر از کار درآمده باشد، حدس میزنم همیشه میتوانم وانمود کنم عمدی بوده. اگر خودتان روزی در موقعیتی مشابه قرار گرفتید، حتماً احساساتتان را ثبت کنید؛ ارزشش را خواهد داشت، به همان اندازهای که سردبیران امروزی پول میدهند.
منبع: وبسایت الکتریکلیترچر، اکتبر 2021