
تابستان 1974، برادرم که از علاقهی من به داستان کوتاه خبر داشت، مجموعهای را که تازه خوانده بود و فکر میکرد من هم دوست خواهم داشت، بهام داد: مسائل خانوادگی اثر جان لورو. عاشقش شدم. چهجور آدمی میتوانست در توصیف نابودی راهبهای به دست ماشین و گاو چنین جملهای بنویسد: «مادر هامیلیتا با سرعت شصت تا به گاو زد...؟»
آدم محبوب من.
از پانزدهسالگی برای خودم مینوشتم و در اواخر بیستسالگی توانسته بودم رمانی منتشر کنم اما وقتی نسخهی واقعی کتاب رسید و من بهجای شامپاین، آبجو باز کردم و مشغول خواندن شدم، فهمیدم از آن کتاب متنفرم. از شکل نوشتنش بدم آمد، از پیرنگ بیشازحد حسابشدهاش، از شخصیت اصلیاش. معلوم بود که باید از نو شروع کنم؛ اما چطور؟ در همان روزها، در خوشاقبالیای اساسی، بورس والاس استگنر را گرفتم؛ برای ورود به کارگاه نویسندگی دانشگاه استنفورد با تدریس جان لورو ــ این اتفاق فقط چند ماه بعد از آنکه کتابش را خوانده بودم افتاد.
در استنفورد فرصت دیدار و کار با نویسندگان و استادان برجستهی دیگری هم دست داد، اما جان لورو کسی بود که عمیقاً بر من اثر گذاشت؛ جدیت و موشکافیاش در خواندن، خلاقیت و جسارت ویرایشهایش، و انسانیت و شوخطبعی شخصیتش. کارگاه از بسیاری جهات پرتنش بود؛ بگومگوهای مداوم بر سر مرزهای جنسیت، سیاست، هویت جنسی و عشقهای شکستخورده اما جان میتوانست هر وقت اراده کند ما را بخنداند و این کار را هم میکرد. این موهبت فقط نصیب ما نشد: یک روز اتفاقی مردی را دیدم که سالها پیش شاگرد جان در دبیرستانی یسوعی در یکی از ایالتهای شرقی بود. برایم تعریف کرد کشیش دیگری با یادداشتهای طعنهآمیز روی تخته مدام سعی میکرد به جان نیشوکنایه بزند. وقتی یکی از دانشآموزان پیشنهاد کرد جان وارد «جنگی هوشمندانه» با او شود، جان نپذیرفت، به این دلیل ساده که «هیچوقت با مردی بیسلاح نمیجنگد.»
داستانها و رمانهایی برای گرفتن تحسین او برایش میفرستادیم ــ بیشترشان در بهترین حالت داستانهایی بودند در مرحلهی شکل گرفتن ــ و جان در جواب آنچه را جین آستین «تحسین در قالب مخالفتِ خردمندانه» مینامد، بهمان منتقل میکرد. در خواندن آثار ما بسیار جدی بود و در جواب دادن کاملاً صادق؛ و بعد از آن، به آنهایی که گوش شنوا داشتند، سخاوتمندانه کمک میکرد تا به راههای بازنویسیِ موفق فکر کنند. آنقدر خوانندهی خوبی بود که تا مدتها بعد از ترک دوره، همچنان داستانهایم را برایش میفرستادم، انگار او کار دیگری برای خواندن نداشت.
این موهبتِ ویرایش سختگیرانه و خلاقانه، و اصرار بر اینکه هر جمله، هر صحنه، ارزش خود را ثابت کند، نتیجهی تمرینهای آکادمیک او نبود ــ هرچند از آن هم بسیار داشت ــ بلکه از تجربهی عملیاش بهعنوان شاعر، رماننویس و نویسندهی داستان کوتاه میآمد. در خواندن آثارش میتوان دید، میتوان حس کرد، که چه سختگیریای بر خود تحمیل میکرد: دقت، جوهره، صداقت عاطفی، تازگی زیباشناختی؛ کندوکاوی عمیق برای دستیابی به حقیقت اندیشهها و میلهای ما، و عرضهی یافتهها بدون هیچ ملاحظهای، حتی ــ نه، بهویژه ــ وقتی این یافتهها برداشتها و قطعیتهای ما از خودمان را به چالش میکشید و دل را به آشوب میانداخت.
عبادتگاه در آلتامیرا را بخوانید. شاید شخصیت پدرِ آن رمان به نظرتان هیولا بیاید، و کاری که میکند واقعاً هولناک است، با اینحال او همچنان انسان است، و رنج و سردرگمی و حسادت و خشم کورکنندهای که به عملش منجر میشود، قابلدرک است و پژواکی از شناخت ما از خودمان دارد. گاهی به تصویر کشیدن آدمها در آثار جان ترسناکاند، اما هرگز تحقیرآمیز نیستند؛ شوخطبعیاش شبیه شوخطبعی جان دان است؛ شوخیای جدی؛ ماجراجو در زبان و فرم، بیآنکه هرگز سطحی و لوس شود. او نویسندهای زیباست. وقتی داستان کوتاهی مثل «کالبدشناسیِ سعادت» یا «وداعها» را میخوانید، یا رمانی مثل یک حرفهی شرافتمندانه، یا عبادتگاه در آلتامیرا، یا در سالهای اخیر پسر مِدیچی، امکان ندارد دلتان نخواهد که با نویسندهاش معاشرت کنید و بخشی از آنچه را دربارهی هنری که اینقدر خوب و اینقدر طولانی تمرین کرده، یاد بگیرید. خواندن آثار چه کسانی به نظرش مفید است؟ چه کسانی را یکبار میخوانَد و دیگر هرگز نمیخواند؟ چرا؟ چطور باید با ناکامی کنار آمد؛ چه در نرسیدن به آن سطحی از نوشتن که میخواهی، چه در برابر بیتفاوتی یا حتی خصومتی که جهان ممکن است در برابر کاری که به آن افتخار میکنید از خود نشان دهد؟ چه چیز تو را نگه میدارد؟
در طی سالها، شاگردانی مثل من این امتیاز را داشتند که دور میزی با جان لورو بنشینند و این سؤالها را از او بپرسند، آثار یکدیگر را بخوانند، انتقادها را تاب بیاورند و چیزی یاد بگیرند و به نوشتن ادامه دهند، و سرانجام نه با نقشهی راهی قطعی یا مجموعهای از قواعد، بلکه با ظرفیتی تازه برای تخیل ــ و بازتخیل ــ دربارهی داستانهایشان از آنجا بیرون بیایند. من خوششانس بودم که آنجا باشم، در بخشیدنِ جان از بینش و تجربهاش سهمی داشته باشم. همان وقت میدانستم، و شگفتیام از این خوشاقبالی در گذر سالها فقط بیشتر و بیشتر شده است.
منبع: فصلی از کتاب A Manner of Being Writers on Their Mentors