خانواده فرهنگی چشمه / مدرسه چشمه /مجله/سانسورچی درون

سانسورچی درون

نویسنده:
دنی شاپیرو
مترجم:
فروغ منصورقناعی
سانسورچی درون

گاهی حین تدریس با شاگردانم درباره‌ی آن رفیق‌نمایِ حیله‌گر کوچک و آزاردهنده‌ای حرف می‌زنم که همراه همه‌ی کسانی است که برای نوشتن کلمات روی کاغذ تقلا می‌کنند و بی‌آنکه متوجه باشم، به شانه‌ی چپم اشاره می‌کنم. هیچ‌وقت به راست اشاره نمی‌کنم، همیشه به چپ. ظاهراً سانسورچی درونم آن‌جا می‌نشیند. سال‌هاست جوری روی شانه‌ی چپم جا خوش کرده که عجیب است هنوز یک‌طرفم کج نشده. 
هر بار که می‌خواهم کار جدیدی شروع کنم، او بسته به حال و هوایش، چیزهایی در گوشم زمزمه می‌کند یا فریاد می‌زند؛ این‌ها فقط بخشی از حرف‌هایش است: 
این مزخرفه.
وقت هدر دادنه.
(خنده‌ی تحقیرآمیز.)
واقعاً فکر می‌کنی از پسش برمی‌آی؟
فلانی و فلانی بهتر انجامش داده‌ن.
عجب فکر احمقانه‌ای.
چه خسته‌کننده.
می‌خوای یه چرت بزنی؟
سانسورچی درونم می‌خواهد مرا از پا دربیاورد. می‌خواهد بساطم را جمع کنم، درست مثل آن مرد در یکی از کارتون‌های محبوبم در مجله‌ی نیویورکر؛ مرد در قاب سمت چپ، با حالتی کسل و تسلیم، خیره به بیرون پنجره ایستاده است. عنوان قاب این است: «انسداد نویسندگی: موقت». در قاب سمت راست، او دقیقاً همان‌طور ایستاده، هیچ چیز تغییر نکرده، جز این‌که حالا جلوی یک مغازه‌ی ماهی‌فروشی ایستاده که اسم خودش روی تابلو نوشته شده. عنوان؟ «انسداد نویسندگی: دائمی» سانسورچی من به کمتر از این راضی نمی‌شود؛ می‌خواهد مرا به یک ماهی‌فروش تبدیل کند. البته هیچ اشکالی ندارد کسی ماهی بفروشد، اما  من هیچ چیزی درباره‌ی ماهی‌فروشی بلد نیستم و از بویش هم چندان خوشم نمی‌آید. آنچه می‌دانم ــ آنچه در دو دهه‌ی گذشته درباره‌ی خودم یاد گرفته‌ام ــ این است که اگر ننویسم، حالم خوب نیست. اگر ننویسم، جهان اطرافم آرام‌آرام رنگش را از دست می‌دهد. ذوقم کور می‌شود. به شوهرم غر می‌زنم، حوصله‌ی بچه‌ام را ندارم، و به‌جای این‌که به درخت افرا‌ی خیره‌کننده‌ی پشت پنجره یا دسته‌ی غازهایی که از جلوی حیاطمان عبور می‌کنند نگاه کنم و لذت ببرم، چشمم می‌افتد به چیزهای کوچکِ اعصاب‌خرد‌کن توی خانه: ترک سقف، یا لکه‌های انگشت روی دیوار راه‌پله. اگر ننویسم، دلم به جای سبک شدن سنگین می‌شود.
یاد گرفته‌ام چطور با سانسورچی‌ام زندگی کنم. جنگیدن با او فایده ندارد. اول با به رسمیت شناختنش شروع می‌شود ــ اِه، سلام، باز تویی ــ و بعد پذیرفتن همزیستی‌مان. مثل برچسب‌های روی سپر عقبی ماشین پریوس تویوتا که کلمه‌ی همزیستی با نماد همه‌ی ادیان جهان نوشته شده، نویسنده و سانسورچی درونش باید یاد بگیرند کنار هم دوام بیاورند. وقتی آن قدر با سانسورچی درونت عیاق شدی که حتی اسم مستعار برایش گذاشتی باید با او مثل همکاری مزاحم و احتمالاً کارشکن برخورد کنی. سعی کن با زبان اداری مدیریتش کنی: ممنون که مطرح کردی، می‌تونم بعداً باهات در این باره صحبت کنم؟
تمرین روزانه‌ی این کار نوعی حافظه‌ی عضلانی می‌سازد. جا می‌افتد، و تبدیل به عادت می‌شود. هر  روز صبح، وقتی تنهایی مسیر آشپزخانه تا میزم را می‌روم، سعی می‌کنم این را به یاد بیاورم. خانه‌ام ساکت است. خانواده‌ام رفته‌اند بیرون. ساعت‌ها پیش رویم کش می‌آیند. تخت‌ها مرتب شده‌اند، سگ‌ها گردش روزانه‌شان را رفته‌اند. هیچ‌چیز جلوم را نمی‌گیرد. هیچ‌چیز، جز آن غول سمی کوچک که روی شانه‌ی چپم نشسته. درست وقتی فکر می‌کنم شکستش داده‌ام، خودش را به شکلی تازه درمی‌آورد. باید هشیار باشم، آماده‌به‌کار. وانمود می‌کند حسن‌نیت دارد. به‌ام می‌گوید حرف‌هایش به صلاح خودم است.
شاید بهتر باشه یه چیز تجاری‌تر بنویسی.
می‌دونی، رمان‌های هیجان‌انگیز الان طرفدار دارند. چرا یکی از اون‌ها ننویسی؟ یا دست‌کم یه کتاب معمایی؟
عزیزم (از این‌که صدایم می‌کند «عزیزم» متنفرم) کسی دلش نمی‌خواد کتابی درباره‌ی یه پیرمرد افسرده بخونه. یا درباره‌ی مادری با اختلال پرخاشگری منفعل. چرا محض تنوع کتابی با یه شخصیت زن قدرتمند نمی‌نویسی؟ مثلاً یه ابرقهرمان زن. کسی که کمتر... نمی‌دونم... قربانی‌طور باشه؟
زیر نقاب خیرخواهی یا صداقت، سانسورچی‌ام مثل موشکی هدایت‌شونده است که دقیقاً به گوشه‌وکنارهایی که در آن ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرترم نشانه می‌رود. او از هیچ فرومایگی و نیرنگی دریغ نمی‌کند تا مانع نوشتن شود. تنها چیزی که می‌خواهد این است که مرا از ورود به آن فضای خاصی که سرچشمه‌ی کار از آن می‌جوشد باز دارد. در ابتدای هر کار، بیش از هر زمان دیگر موذی و خطرناک است، چون می‌داند وقتی شروع کنم، دیگر قدرتی بر من نخواهد داشت. پس نوک پایم را در چشمه فرو می‌برم. شتاب کلمات را آنجا حس می‌کنم. کلماتی که همچون هزار ماهی نقره‌ای ریز، درست زیر سطح، از کنارم می‌گذرند. اگر نگیرم‌شان، گم می‌شوند.
منبع: این متن فصلی است از کتاب Still Writing: The Perils and Pleasures of a Creative Life که در سال 2013 منتشر شده است.